89«من در ميان شما دو چيز گرانبها يعنى قرآن و اهل بيت خودم را بر جا مىگذارم كه اگر از آنها پيروى كنيد هرگز گمراه نمىشويد.»
اين همه روايات از پيامبر گرامى (ص) دربارۀ دخت گرامىاش كه او را «سيدۀ نساء العالمين» ؛ «سرور زنان جهان» و فرزندانش را مانند «سفينۀ نوح»14 معرفى كرده، چرا مورد توجه قرار نمىگيرند و به آنها مراجعه نمىشود؟ در حالى كه آنان گل سر سبد سلف صالح مىباشند.
پرسش 4:
مسلمانان به شهادت قرآن، رسالت پيامبر (ص) را خاتم رسالات و نبوت او را پايانبخش نبوتها مىدانند و آنچه مربوط به دين و شريعت است، بايد از خود پيامبرخدا (ص) به مردم برسد. با توجه به اين اصل، چگونه مىتوان «فهم صحابى» را براى ديگران حجت دانست، در حالى كه معنى آن اين است كه هنوز باب نبوت و گزارش از عالم معنى بسته نشده و يكى از حجتهاى خدا، فهم و اجتهاد صحابه است.
شوكانى كه خود، از طرفداران مسلك وهّابى است، به اين حقيقت اعتراف مىكند و مىگويد:
«حق، اين است كه قول صحابى حجت نيست. خداوند براى امت جز يك پيامبر نفرستاده است. صحابه و كسانى كه پس از آنان مىآيند، همگان مكلّفند از كتاب و سنت پيروى كنند. آن كس كه بگويد جز كتاب و سنت حجّت ديگرى هست، در دين خدا چيزى را گفته است كه خدا به آن، امر نكرده است.15
پرسش 5:
سلفىها غالباً روى «سلف صالح» تكيه مىكنند. اگر قيد «صالح» ، قيد احترازى است كه سلف را به دو گروه صالح و غير صالح تقسيم مىكند، اين خود مشكلآفرين است كه چگونه صالح را از غير صالح تشخيص دهيم؟ آيا حكّام اموى كه خون اهل بيت پيامبر9 و هزاران بىگناه را ريختهاند نيز از سلف صالح هستند؟ آيا خلفاى بنىعباس كه نخستين خليفۀ آنان لقب «سفّاح» (خونريز) به خود گرفت، از «سلف صالح» شمرده مىشوند؟ خلاصه محدثان و فقيهانى كه با اين نظامها همسو بودند و كارهاى آنان را توجيه مىكردند، از كدام دستهاند، صالحاند يا ناصالح؟
مسلّماً اين گروه، قيد صالح را قيد توضيحى مىدانند و همۀ «سلف» را صالح مىشمارند ولى تاريخ به شدت آن را ردّ مىكند. از نظر منطق «سلفيه» چگونه مىتوان قتل خليفۀ سوم را توجيه كرد؟ مقتول از «صحابه» و قاتلان از صحابه و تابعان بودند؟ چگونه مىتوان جنگهاى سهگانۀ «جمل» ، «صفين» و «نهروان» را تبيين كرد؟ آيا كسانى كه بر ضد خليفۀ منتخب قيام كردند، همگان سلف صالح بودند؟
سلفىها در اين مقام مىگويند: ما نبايد دربارۀ آنان سخن بگوييم. خدا شمشيرهاى ما را از خون آنها پاك دانسته است، پس زبان خود را نيز آلوده نكنيم.
اكنون بايد پرسيد اين منطق از آنِ كيست؟ آيا سخن وحى است؟ يا سخن يك بشر خطاكار؟ چگونه مىتوانيم دربارۀ تابعان سخن بگوييم، اما دربارۀ صحابه حق گفتن نداريم؟ در حالى كه قرآن دربارۀ همين خطوط قرمز بسيار سخن گفته است.
از اين گذشته، ما مىخواهيم دين خود را از آنان بگيريم و با سكوت كردن مشكلى حلّ نمىشود.
پرسش 6:
اگر ميزان فهم و درك، سلف است، نتيجه اين مىشود كه عقل و شعور خود را تعطيل كرده، تنها گوش به سخنان سلف بدهيم. بنابراين، مسائلى كه «سلف» دربارۀ آنها چيزى نگفتهاند نبايد مطرح شود؟ و لذا يكى از انتقادها دربارۀ نظريۀ احمد بن حنبل كه قرآن را قديم معرفى مىكرد اين است كه قرآن و سنت دربارۀ قديم بودن يا حادث بودن قرآن سخن نگفته است. پس چگونه او در اينباره اظهارنظر مىكرده است؟ ! و در هر حال چگونه مىتوان به نظريۀ سلف اكتفا كرد، در حالى كه هزاران مسأله در عرصۀ عقايد و احكام براى خود پاسخ مىطلبد. چگونه مىشود از كنار اين مسائل بگذريم و پاسخ دين خاتم را در آن موارد بازگو نكنيم؟