114در راه بازگشت در كشتى ميان عرب و عجم درگيرى پيش مىآيد. داستان از اين قرار است كه سر بهانهاى يكى از مخالفان بناى «نامربوط گذاشتن» را گذاشته و «زبان بر ناسزا بر مذهب عجم گشاده» . اين مسأله سبب مىشود «كه عجمها تاب نياورده، دوباره حملهآور شدند به همديگر ريختند كه از آن طرف شيرشكن و شيردل حاجى ميرزا جبار دست بر قبضۀ قمه كرده، از عجم جمع شده، نگذاشتند قمه كشد، وليكن دست بر زمين كرده، چوماق بختيارى را برداشته، به يك حمله لشكر را شكست داده، فرار كردند و زنهار خواستند؛ قدرى دل عجم از آن ضرب دست به جا آمده، برجا نشستند كه قاپيتانها آمده، بر ميان افتاده، مصالحه دادند» .
حجّاج عجم و تقيه
همين شرايط سخت سبب شده بود تا حجّاج عجم كه شيعه بودند، در طول مسير، از پيش از رسيدن به استانبول تا مكه، تقيه پيشه كرده و خود را نه شيعه بلكه شافعى معرفى كنند تا در امان باشند. در مسير ميان شام و حجاز كه كاروان شام، براى نماز توقف كرده و نامش را عواف مىگذاشتند، معمولا حجّاج عجم، ظهر، نماز ظهر و عصر را با هم مىخواندند، اما وقتى عصر هم توقف مىشد، از روى تقيه پايان مىآمدند، گرچه برخى اعتنا نمىكردند.
با وجود تقيه، گاه در مسير اتفاقاتى مىافتاد كه پرده برداشته مىشد. براى مثال، حجّاج عجم كه شيعه بودند در مسجد شجره محرم شده و اهل سنت، در رابغ محرم مىشدند. اين تفاوت، به طور طبيعى شيعه و سنى را از يكديگر مشخص مىكرد. نويسندۀ ما در اين باره مىگويد: آن كه [از]حجّاج عجم بود، در مسجد شجره احرام بسته شدند و آن كه حجّاج عرب و. . . بودند، مُحرم نشده بودند كه احرامگاه آنها رابق [رابغ] است. از آنجا خواهند بست. خلاصه اين زحمت كه در شام و در راهش به جهت تقيه وضو گرفتن و عمر رضى الله عنه گفتن، همه به يك احرام بستن خراب شده، و بعضى از. . . بروز داده شد، شيعه و سنى در آنجا معلوم شده، و ليكن باز مىگفتيم كه ما شافعى هستيم. قدرى به سرِ كار پرده مىكشيد.
زمانى كه كاروان حج فاصله مدينه تا مكه را طى مىكرد در محلى به نام مطبعه توقف نمود. نويسنده ما كه در صدد يافتن كسى بود تا در باره آن ناحيه اطلاعاتى در اختيارش بگذارد، جوان عربى را ديد كه به قصد فروش خرما نزد آنان آمد. ادامه ماجرا را كه درست به موضوع ما يعنى تقيه مربوط مىشود توجه كنيد: «در ميان چادرها قرار گرفتيم. از بس هوا گرم بود، در ميان چادر نتوانستيم بنشينيم. بيرون چادر در سايهاش فرشى انداخته، نشسته بودم واز احوالات مطبعه جويا مىشدم كه چگونه جا و زمين است كه ناگه صداى عربى آمده كه خرما مىفروخت. صدا كرده او را پيش خواندم تا آن كه نزديك شد، مرحبايى گفته با حالت عيش و شادى آمده نشسته، مرحباى زياد گفته، دستم را بوسيده، بدون مقدمه اظهار شيعگى كرده، آن. . . تا را لعن كرده، زياد به آواز بلند كه من از زمين برخاسته دهنش راگرفتم. گفتم: چه مىكنى كه دنيا را بهم زدى كه اگر خدا نكرده كسى اين كلمات را بشنود، هم ترا هم مرا، هم تمامى حجّاج را به قتل مىرسانند. مگر كه از دهانت بوى خون جميع حجّاج مىآيد؟ خلاصه [او را] ساكت كرده مشغول صحبت شديم. از قرارى كه او مىگفت، خود مُطعبه با پنج ده كه حوالى خودش است، همه اهلش شيعه هستند و باك زياد ندارند. از قرارى كه او مىگفت، اگر آنها از ما بكشند، ما هم از آنها مىكشيم. اگر آنها دست دارند، ما هم داريم. به آن جهت از ما دست كشيدهاند و شيعه بودن آنها چنان مشهور بود كه از. . . . بر نزد من آمده، مژده شيعه بودن آنها را بر من داده، من خود را به راه ديگر زدم كه ما شيعه نمى دانيم، ما شافعى هستيم» .