113زشتى صورت گرفته ونسبت به آنان سنگ پرتاب مىشود. شرح ماوقع از زبان ميرزا يعقوب چنين است: اما حجّاج رو به شهر كرده رفتند. چون به نزديكى دروازه رسيدند، اهل شهر از خرد وبزرگ، از زن و مرد، هلهله كنان بيرون آمده پيشواز كردند و ليكن پيشواز پارهاى بر مغزشان خورَد كه پيشواز بر عكس كرده بودند. همه از براى سنگ زدن بر حجّاج عجم بيرون آمده بودند. و رسم آن طايفه، چنان است كه به جهت راست آمدن كارشان، نذر مىكنند كه فلان كارم درست شود، در وقت آمدن حجّاج، چند عدد سنگ بر حجّاج عجم اندازم. بايد آن روز از صد نفر زياده بودند كه نذرشان قبول شده، ما را سنگباران كردند و لعنت كنان و رافضى گويان سنگها را بر سر ما زدند تا وارد شهر شديم. و اردو در ميدان شهر زده بودند، بر چادرها فرود آمديم.
وى در ادامه شرحى از اماكن زيارتى مدينه منوره به دست داده و از سختگيرى نسبت به شيعيان در وقت ورود به حرم امامان بقيع سخن مىگويد. « در دم در روضۀ مباركه، دو نفر. . . . نشستهاند، آدم را نمىگذراند بروند مگر تا از نفرى يك هزار دينار مىگيرند. اگر كسى از روضه برون آيد و بخواهد برگردد، باز على حِدَه يك هزار خواهند گرفت» . اين علاوه بر آن بود كه شيعيان را مورد تمسخر هم قرار مىدادند. اگر زائر ايرانى انگشتر فيروزهيا چيز با ارزش ديگرى داشت نسبت به آن طمع مىكردند: «يك حاجى خواست كه وارد در روضۀ مباركه شود در انگشتش، نگين فيروزهاى داشت، و در ميان عرب از فيروزه عزيزتر چيزى را نمىدانند. تا در انگشت او ديده، گرفته كه از انگشت او درآورد. حاجى دستش را تكان داده از دست او رهانيده كه يك دفعه عرب پدر سگ جستن كرده، چند تپانچه پُرزورى بر روى حاجى بيچاره زده كه خون از دهن و دماغ ريزان شده. چند حاجيان ديگر بر دور او جمع شده، وليكن نتوانستند از ترس حرفى بزنند و آن حاجى كتك خورده، هم دست بلند نكرده، همچون گنهكاران راست ايستاده، و كتك زياد هم خورده از حرم بيرون شده، خون دماغش شسته، بر حرم برگشته، باز عرب پدر سوخته در را گرفته كه يك هزار بده وارد شو يا به منزل خود برگرد. حاجى لاعلاج بدون سؤال و جواب يك هزار داده وارد حرم شده» .
باور مؤلف ما آن است كه تمام اين سختگيرىها « به جهت زيارت ائمه بقيع است كه بلكه اذيت زياد ديده، زيارت كم كنند» اما به عكس حاجيان شيعه نيز جبران كرده «اگر در روزى يك دفعه به زيارت رسول الله روند، سه دفعه به زيارت ائمه بقيع مىروند و اذيت را نوش جان مىكنند» .
وى شرحى هم از احوال خواجگان حرم نبوى آورده و طمع آنان را نسبت به ايرانيان در عين تأكيد بر آزار آنان آورده است.
در مكه نيز شبيه همين سختگيرىها بوده است. وى در اين باره مىنويسد: و هر صبح و شام كه بر طواف مىرفتم، از عربهاى پدر سوخته، كتك نخورده برنمىگشتم و عربها عجم را از كافر بدتر مىدانند و مىگويند در سر هر كوچه و بازار. وليكن با وجود اين حالت، باز اهل مكه از اهل مدينۀ منوّره صد برابر بهتر و خوبتر است. اهل مدينه مىخواهند عجم را زنده زنده گوشتهاشان را كنده، بخورند. ولى اهل مكه هر چه دارند در باطن است نه در ظاهر.
و در جاى ديگر: و چهار طرف خانۀ خدا را چهار مذهب گرفتهاند كه شافعى، حنبلى، مالكى و حنفى. ولى بيچاره عجم جا در آنجا ندارد. و سهل است كه عجم را از كافر بدتر مىدانند، چه طور كه خودم با گوش خود از ايشان شنيدهام كه عجم از كافر بدتر است؛ ولى خداوند ان شاء الله عمر دولت پادشاه جمجماه ناصرالدين شاه، به حق پيغمبر روز به روز زياد گرداند، چشم ايشان را چنان ترسانيده كه عجم زوردار است از عرب، ولى گاهى مشت و لگد و كتك بر عجم به جهت ثواب مىزنند پنهان نه آشكار.