106شدن دريا، احوالها را ديگرگون كرده. من در خود ملاحظه سرگيجى كرده، كاغذ و قلمدان را بر جيب نگذاشته بودم كه كم مانده بود بىحال شوم» .
وى در طول مسير به ويژه وقتى در كشتى بوده، مشغول نگارش بوده است. در كشتى همراه چند نفر غريبه در جايى از كشتى بودهاند و او مشغول نوشتن بوده است: «خلاصه چه دردسر دهم. اين پنج نفر از ما دست نكشيده، شب و روز آمده صحبت مىكردند و ناهار گرفته مىخوردند. و من هم اغلب اوقات مشغول نوشتن همين احوالات بودم. پاره اى وقت يكى از آنها سؤال مىكرد كه يعقوب افندى [اسم مؤلف] چه مىنويسى؟ كربلايى ابراهيم هم كه با ما بود، جواب مىداد كه اين ملاّى بزرگ ماست. دعا مىنويسد. هر شب خوانده مىداند كه هوا چگونه خواهد شد. باران يا برف خواهد باريد يا نه. با اين جواب ساكت شده تماشا مىكرد» !
در جاى ديگر مىنويسد: «و اين چند ساعت كه در كنار قمرز ساكن بود، ساعت به ساعت فرتنه دريا زيادتر مىشد و واپور حركت بد و زياد مىكرد. و ليكن اين حركت واپور بر احوال من اثرى نكرده و با وجود اين همه حركت، من مشغول نوشتن همين احوالات شدم و مىنوشتم. چندان احوالم ديگرگون نبود كه مانع از نوشتن شود» .
زمانى كه كاروان براى چند ساعت در جايى توقف مىكند وى قلم و كاغذ را در دستمىگيرد و شروع به نگارش مىكند: « خلاصه من هم آن چند ساعت را غنيمت دانسته، چراغى روشن كرده مشغول چاى خوردن و نوشتن اين حكايتها شدم. چون نيم ساعت به دست مانده بود كه توپ كوچ را انداختند، چادرچىها مثال شياطين پيدا شده، چادرها را جمع نمودند» . و در جاى ديگر: «دو ساعت به غروب مانده بود باز من مشغول بر نوشتن اين حكايت بودم كه يك دفعه از طرف بيابان صداى شنليك [كذا] تفنگها برآمده كه من تا كتابت را جمع كردم و بيرون آمدم، يك گلوله تفنگ در پهلوى چادر ما به زمين خورده» . «خلاصه در آنجا فرود آمده، چايى و ناهار خورده شد. قدرى خواب كردند، اما بنده نشسته مشغول نوشتن اين احوالات شدم تا آن كه يك ساعت به غروب مانده، بارها از آن منزل بسته، روى بر جدّه كرده، آمديم» .
ثبت شگفتىها
نويسنده علاقه زيادى به ثبت شگفتىهايى دارد كه مشاهده مىكند و بنابر اين علاقمند است تا خواننده را در جريان كامل آنچه مىبيند بگذارد. به همين دليل وصف هاى او ريز و دقيق است و معمولا از اين كه نمى تواند با قلم آنچه را از شگفتىها ديده وصف كند، اظهار تأسف كرده و بارها و بارها مىگويد كه تنها با ديدن امكان درك اهميت و زيبايى فلان چيز وجود دارد و با قلم امكان آن وجود ندارد. دربارۀ خانههاى تفليس مىنويسد:
«و ديگر چندى هم از طرح و تركيب بازار و خانه هاشان بنويسيم. اگر چه به نوشتن نمىتوانم فهماند، بايد با چشم ديد و فهميد وليكن چيزى مىنويسم تا چيزى دستگير شود يا نه» . و در باره كشتى هم پس از وصف مفصل مىنويسد: «خلاصه احوالات كشتى را اگر بخواهم بنويسم، زياد دردسر دارد و در آخر چيزى دستگير نخواهد شد، مگر آن كه با چشم خود شخص ببيند. در قوّه من سهل است كه در قوه هيچ صاحب تصنيف نيست كه احوالات كشتى واپور را طورى بنويسد كه آدم از خواندن چيزى فهميده و ساكت بشود. بايد با چشم ديد و فهميد» .
در جريان وصف مسجد اياصوفياى استانبول مىنويسد: «جميع ديوارش از سنگ سوماق [سماق] است و خود مسجد دو مرتبه است و زياد بلند و هرچه در وصف او عرض كنم، غلط است و نمىتوانم از وصف او گفت. در اين خصوص لابد مانده عكسش را گرفتم كه بلكه از عكس او چيزى فهميده