104رواست يزيد ستم شعار / در تخت زر به غرفه زرين كند مقام / اما عزيز فاطمه را قوم بى حيا / در شام بركشند به بازار چون غلام.
چه كنم و چه بگويم از آن روزى كه وارد شام شده تا به آن روزى كه از شام بيرون شديم، دلگير ومحزون بوديم و حالت حرف زدن به همديگر نداشتيم» .
جاى ديگرى هم وقتى استقبال مردم شام را از محمل شريف مىِبيند و شاهد حضور يكپارچه آنان با زيور و زينت بوده مىنويسد: «همۀ زنان اهل شام از خرد و بزرگ به يك دفعه بر زدن ساز و دايره و هلهلۀ عرب كنان مشغول شدند. چنان غلغله آن روز برپا كردند كه گوش فلك را كر كردند. در آن حال، بر اهل عجم يك حالتى روى داده كه از آه و ناله ايشان زمين و آسمان به لرزه درآمده كه آه و واويلا وخاك عالم بر فرق شيعيانت يا حسين كه اين همان شام خراب شده است كه اهل بيت تو را وارد اينجا كردند و از همين كوچه كه مىآوردند و اين اهل بىشرمِ بىحيا، اين طور عيش و شادى مىكردن. آه واويلا كه اين پدر سوختهها در آن ساعت كه خاك بر فرق ما كردند. لعنت الله على القوم الظالمين» .
به هر روى نبايد از انصاف گذشت كه در مواردى هم كه به جد يا هزل، به مباحث غيراخلاقى مىپردازد، اطلاعات جالبى درباره تاريخ اجتماعى نواحى مورد بحث به دست مىدهد كه كمتر در مآخذ ديگر مىتوان از آنها سراغ گرفت. به طور كلى حريت او، جداى از اين قبيل مسائل، سبب شده است تا وى به راحتى مكنونات قلبى خود يا آنچه را كه از ديگران در مىيابد، با سادگى و صراحت بيان كند. اين وضعيت، براى خواننده كه بىپرده با روحيات و ذهنيات اشخاص مواجه مىشود، شرايط مساعدى را پديد آورده او را مشتاق به خواندن مىكند. طبيعى است كه ما نمىتوانستيم اين مطالب را در متن حاضر حفظ كنيم.
هدف ديگر وى، در اختيار گذاشتن برخى از تجربهها در اين سفر است آن گونه كه مطالعه كنندگان بتوانند از تجارب وى استفاده كنند. براى مثال يك جا كه در خريدن بليط، كلاه بر سر وى رفته است مىنويسد: «اين احوالات را در اينجا داشته باش؛ دو كلمه از احوالات بليت گذشته قرانتينه به عرض رسانم كه بر دوستان مخفى نماند، چنان كه ما را فريب دادند، آنها فريب نخورند» .
وى پس از ارائۀ شرحى در اين باره باز تأكيد مىكند كه: جهت نوشتن اين احوالات اين بود، كسانى كه به آنجا برسند، انشاءالله دانسته باشند و پول مفت را نداده، بليت بىمعنى را نگيرند.
در باره راه دريا و مشكلات آن هم تجربههايى را در اختيار مىگذارد: «اما بنده كه منصور است، در روى نيم تخت دراز شده، بر قى كردهگان قاتى نبودم، ولى احوالم زياد ديگرگون بود. طاقت حركت نداشتم. همان طور دراز كشيده بر احوال قى كنندهگان تماشا مىكردم. گاهى بر احوالشان خنده و گاه ناله مىكردم و لعنت زياد بر آن كسان مىكردم كه به عزم مكه از اين راه بيايند و بروند، چرا كه زحمت زياد و تلف شدن مال و جان هست، و علاوه بر اينها نجس بلكه نجس اندر نجس خواهد شد. اگر كسى گويد در باب نجس نشدن كه من چنان خود را دارى مىكنم كه نجس نشوم، اين نخواهد شد. شما را به خدا در اين حالت قى، كسى مىتواند كه خوددارى كند؟ بشنو و باور مكن كه ما بر اين دام افتاديم. آنچه بايست كرديم، ديديم، اما زيان كرديم» .
نگارش طنز آميز
نكتۀ ديگر، قلم طنزآميز اوست كه در اين زمينه يد طولايى دارد. در واقع، به رغم آن كه نويسنده در نگارش اين اثر مىكوشد تا به طور دقيق و بدون افراط به ثبت مشاهداتش بپردازد، در عين حال از طنزگويى ابايى نداشته و ارائه انواع و اقسام عبارات، لبخند را روى لبان خواننده، منقّش مىكند. براى مثال وقتى اميرزاده او در تفليس با دو دختر فرنگى به فرانسه گفتوگو مىكند (و نويسندۀ ما فرانسه نمىداند) تا ترتيب تلگراف به تبريز را بدهد، چنين مىنويسد: « خلاصه بعد از ساعتى، سركار بر بنده