102اين است كه پريشانحالى، بر قافلهسالار حجاج گويد:
جلوه بر من مفروش اى ملك الحاج كه تو
خانه مىبينى و من خانه خدا مىبينم
در مكه حج به پايان نمىرسد، آغاز مىشود. كوششى براى حاجى شدن، حاجى زندگى شدن، حج نَفْس و حج نَفَس كردنِِ لحظههاى گرانبهاى اين سراى آزمون.
همان معراجى كه رسول خدا به انسانهاى زمان تعليم داد.
آرى، رسول الله چنين حجى نمود، حج ديدار صاحبخانه را، پا گذارد در حريميكه ملائك با عظمتش، توان سفر بدان را ندارند.
تو قدر خود بدان، آدم! كه تو نورى
تو جزئى از همان آثار آن طورى
تو قدر خود بدان آدم! تو اكنون پرتو ربّى
خليفه بر زمين هستى، نشان شوكت ربّى
مقامت بر فرشته هم فزون گردد، اگر راهت تو بشناسى
تورا وعده بهشت آمد، مقامت گر تو دريابى
مبارك خلقتى هستى، كه احسنتت خدايت گفت
خجسته طلعتى هستى، ملائك هم ثنايت گفت
اگر راه خدا رفتى، تو برتر از ملكهايى
وگر غيرش گزيدى ره، سيه روتر ز شبهايى
اين حج، استطاعت ايمان خواهد. دراين حج، نه سر كه دل مىتراشند.
گرما از جنس آفتاب نيست، گرماى آن سوز جگر دارد. شوق سوختن خواهد. زمزمى دارد كه آب آن زلال تر از اشك شوق عاشق است.
اين حج ابزار خواهد؛ ابزارى كه از جنس حج باشد و آن را به هيچ دينارى نتوان خريد.
چشمى كه از هر چه دونِ شأنِ اوست محفوظ باشد و خود را از ناپاكى برحذر دارد.
با چشم پاك مىتوان پاكى را ديد و چشم آلوده را ياراى ديدن پاكى نيست.
گوشى كه از هرچه لايق شنيدن نيست بركنار باشد، سوگند به زمان، اگر زشتىها را نشنود، به زودى زيبايىها را خواهد شنيد.
زبانى كه جز حقيقت نگويد و جز پاكى بر او جارى نشود، كه اين راز آموختن آواز بلبل از گُل است.
دست و پايى كه جز در طلب خشنودياش (خالق هستىبخش) گام بر ندارد شأن خويش شناسد و بر خلق، كه عيال پروردگارند تعارض نكند.
و دلى مالامال از درد اشتياق و سوز هجران.
دلى كه شهوتهاى دنيا و تمامى لذتهايش او را اسير و مسحور نكند. دلى كه درك كند زمانى شاد است كه با اوست و لحظهاى كه از يادش غافل است تنها است.
دلى كه احساس كند همگان او را براى نيازهاى مادى و عاطفى خويش خواهند و تنها خدا و اولياى اوست كه انسان را براى انسان بودن خواهند، براى تفسير آيۀ انسانيت.