73پيرمرد گفت: او حضرت على بن الحسين است.
حَجّاج گفت: او معدن و مركز اصل اين معنا است. پس كسى را محضر مباركش فرستاد و از آن حضرت خواست كه در مجلس وى حاضر شود. حضرت به مجلس حجّاج آمدند و نشستند، حجّاج واقعه را براى آن جناب بيان كرد و گفت: حقتعالى وى را از ساختن كعبه منع نموده است.
على بن الحسين فرمودند: اى حَجّاج، تو بنايى را كه جناب ابراهيم و اسماعيل ساخته بودند، منهدم كردى و خاك هايش را در جاده ريخته و سپس آنها را غارت كردى. گويا پنداشتى آنها ميراث تو هستند. اكنون وظيفۀ تو آن است كه به منبر رفته، به مردم بگويى: هيچ از خاككعبه نگه ندارد، بلكه آنچه نزدشان هست را برگردانند.
راوى مىگويد: حجّاج فرمان امام (ع) را اجرا كرد و مردم را سوگند داد كه از خاككعبه هيچ نگه ندارند، بلكه آنچه نزدشان هست را برگردانند. مردم چنين كردند. حجّاج وقتى ديد تمام خاكها در يك جا جمع شد، محضر حضرت على بن الحسين رفت و حضرت اساس و پايۀ بيت را نهاد و سپس فرمان داد: آن را حفر كنند. راوى ميگويد: مار از ايشان گريخت و غايب شد و آنان پايۀ بيت را گود كردند تا به جايگاه ستونها رسيدند. حضرت على بن الحسين به آنان فرمود: دور شويد. آنان دور شدند و حضرت نزديك آمد و با جامۀ مباركش خود روى جايگاه ستونها را پوشانده و سپس گريست. آنگاه با دست خود خاك روى آنها ريخت و بدين وسيله آن ها را پوشاندند. بعد كارگران را به حضور خواند، فرمودند:
ساختمان را بنا كنيد. آنها بنا را ساختند و وقتى ديوارها بالا آمد، فرمان داد: كه خاكها را در داخل بنا بريزند؛ از اين رو بيت مرتفع و بلند گرديد، به طورى كه بايد به وسيلۀ پلكان به داخل آن رفت.