100خنجرى به گردن آن مرد عجمى زد. ديگرى كاردى به او زد و آن مرد روى زمين افتاد. در اين وقت، حاضرين او را، كه نزديك باب قاضى بود، سنگسار كردند. قاضى هم درِ خانهاش را بست تا خود را از دست آنان نجات دهد. سپس مردم، مقتول را آتش زده او را سوزاندند. آتش، تا پاسى از شب گذشته، شعلهور بود. وقتى مردم رفتند و آرام شد.
گفته شده كه قاضىِ مالكيه، تاجى بن يعقوب مفصول - معزول - به فرمانده دستور داد تا مقتول را برداشته، كفن كرده، در قبرستان شَبيكه دفن كند. او هم آتش را خاموش كرده، او را به شبيكه برد و دفن كرد. عاقلان كار وى را ستايش كرده، اقدام عامه را در اينكه در كنار خانۀ قاضى اين چنين تجرّى كردند، انكار كردند. خداوند متعال احوال را اصلاح گرداند و عاقبت به خير كند!
از اين مقتول، يك بچه و يك كنيز (مادر آن بچه) باقى ماند. گفته مىشد كه همراه او جماعتى از شيعه بودند كه روز عيد همراه اهل سنت حاضر نشدند بلكه روز بعد آمدند و نماز عيد را در معلات خواندند. 1در شرح اين متن، لازم است نكاتى را توضيح دهيم:
1. متأسفانه اين خبر در منابع شيعه؛ اعم از تواريخ يا كتب شرح حال نيامده است تا اطلاعاتى در بارۀ حسين استرآبادى به دست آوريم. در بارۀ استرآباد - گرگان فعلى - مىدانيم كه از شهرهاى كهن ايران، و مركزى براى شيعيان بوده است. اين شهر تقريباً از قرن هفتم به اينسو، يكسره شيعى امامى بوده و بسيارى از علماى برجستۀ شيعه از اين قرن تا زمان صفويه، استرآبادى بودند. در اين باره شرحى مفصل در كتاب تاريخ تشيع در جرجان و استرآباد 2آوردهايم.
از تواريخ دوره صفوى چنين به دست مىآيد كه شيعيان اين شهر، كمك زيادى به روى كار آمدن صفويه كرده و به خصوص در تشيع خويش، بسيار صريح و تند بودند. در حاشيۀ همان كتاب نيل المنى، به نقل از قطب الدين نهروالى آمده است كه وى در حاشيه نيل المنى به جاى «حسين استرآبادى» «ملاحسين رافضى» نوشته است. اما اين نام هم چيزى را در بارۀ مقتول روشن نمىكند. گويا نهروالى، براى اين قسمت، عنوانى انتخاب كرده و كنار صفحه نوشته، نه آنكه اطلاع خاصى از استرآبادى داشته است. آنچه هست اينكه اين شخص بايد