52تلّ ريگ نهاد و نظاره مىكرد، چون همه بازگشتند، نفسى بزد گفت: پادشاها! عزيزا! پاكت دانم، پاكت گويم از همه تسبيح مسبّحان و از همه تهليل مهلّلان و از همه پندار صاحب پنداران. الهى تو مىدانى كه عاجزم از مواضع شكر، تو به جاى من شكر كن خود را، كه شكر آن است و بس.» 1دعا در مسجد خَيف
مسجد خَيف در سرزمين منا است و منا مكانى است كه حجاج سه روز در آنجا به سر مىبرند. در روز عيد قربان به رمى جمرۀ عقبه، قربانى و سر تراشى مىپردازند و در روزهاى يازدهم و دوازدهم ذى حجه در آنجا به شيطانهاى سهگانه سنگ مىزنند و شبها را بيتوته مىكنند. بسيارى از حجاج، بيتوته و عبادات خود را در آن مسجد انجام مىدهند.
عطار نيشابورى در تذكرة الأوليا در ذكر حال حسن بصرى، داستان كسى را نقل مىكند كه در اثر گناهى، قرآن را فراموش كرد و سپس به مسجد خيف راهنمايى شد و در آنجا پيرى در حق او دعا كرد و قرآن بر او گشاده شد:
«نقل است كه ابو عمرو، امام القّراء، قرآن تعليم كردى، ناگاه كودكى صاحب جمال بيامد كه قرآن آموزد. ابو عمرو به نظر خيانت در وى نگريست! قرآن تمام، از ألف الحمد تا سين من الجنة والناس فراموش كرد. آتشى در وى افتاد و بىقرار شد و به نزديك حسن بصرى رفت و حال باز گفت و زار بگريست. گفت: اى خواجه، چنين كار پيش آمد و همه قرآن فراموش كردم. حسن از آن كار اندوهگن شد و گفت: اكنون وقت حجّ است، برو و حجّ بگزار، چون فارغ شوى به مسجد خَيف رو كه پيرى بينى در محراب نشسته، وقت بر وى تباه مكن، بگذار تا خالى شود، پس با او بگوى تا دعا كند. بو عمرو همچنان كرد و در گوشۀ مسجد بنشست، پيرى با هيبت ديد خلقى به گرد او نشسته. . . ابو عمرو گفت: من پيش او رفتم و سلام كردم. گفتم: اللّٰه، اللّٰه، مرا فرياد رس و حال باز گفتم. پير غمناك شد و به دنبال چشم در آسمان نگاه كرد، هنوز سر در پيش نياورده بود كه قرآن بر من گشاده شد. بو عمرو گفت: من از شادى در پايش افتادم.» 2