45گفتم: بلى، گفت راه به تو بنمايم وگامى چند برفت از پيش، و از چشم ناپديد شد.
بنگرستم بر شاه راه بودم، پس از آن، ديگر راه گم نكردم. در سفر گرسنگى و تشنگىام نبود.» 1عطار دربارۀ وى گفته است:
«وقتى در سفرى بودم، تشنه شدم؛ چنانكه از تشنگى بيفتادم! يكى را ديدم كه آب بر روى من همى زد، چشم باز كردم، مردى را ديدم نيكو روى بر اسبى، خنك مرا آب داد و گفت:
در پسِ من نشين و من بهحجاز بودم، چون اندكى از روز بگذشت، مراگفت: چه مىبينى؟ گفتم: مدينه. گفت: فرو آى و پيغامبر عليه السلام را از من سلام كن.» 2مرگ عارفانه يا حج خونين
بسيار اتفاق مىافتاد كه زائران در هنگام سفر، گاه از شدّت ناملايمات، گاه به خاطر گم كردن راه و تمام شدن آذوقه و گاه به خاطر بيمارى و گرسنگى و تشنگى مىمردند و همانجا دفن مىشدند و گاهى مرگ آنان به خاطر شدّت حضور و لذّت قرب به پروردگار بود كه بيشتر در «ميقات» ، كه مكان احرام و لبيك گفتن است، اتفاق مىافتاد. آنان اين مرگ را «مرگ سرخ» و اين حج را «حج خونين» نام مىنهادند. در بارۀ ابراهيم ادهم گفتهاند:
«در باديه كه مىرفت، گفت: به ذاتالعِرق رسيدم، هفتاد مرقّع پوش را ديدم جان بداده و خون از بينى و گوش ايشان روان شده. گرد آن قوم برآمدم؛ يكى را رمقى هنوز مانده بود.
پرسيدم كه: اى جوانمرد، اين چه حالت است؟ گفت: اى پسر ادهم، عَلَيكَ بِالْماء وَالْمِحْراب، 3دور دور مرو كه مهجور گردى و نزديك نزديك ميا كه رنجور گردى. كس مبادا كه بر بساط سلاطين گستاخى كند. بترس از دوستى كه حاجيان را چون كافران روم مىكشد و با حاجيان غزا مىكند. بدان كه ما قومى بوديم صوفى، قدم به توكّل در باديه نهاديم و عزم كرديم كه سخن نگوييم و جز از خداوند انديشه نكنيم و حركت و سكون از بهر او كنيم و به غيرى التفات ننماييم، چون باديه گذاره كرديم و به احرامگاه رسيديم، خضر عليه السلام به ما رسيد، سلام كرديم و او سلام را جواب داد، شاد شديم، گفتيم: الحمد للّٰه كه سفر برومند آمد و طالب به مطلوب پيوست كه چنين شخصى به استقبال ما آمد. حالى به جانهاى ما ندا كردند كه اى كذّابان و مدّعيان، قولتان و عهدتان اين بود؟ ! مرا فراموش