157دو را با هم مقايسه كردم، تعجب كردم كه عربها چرا به مدينه شهر، و به مكه ده گفتهاند، شايد در آن زمان آنطور بوده است.
تا وارد حرم شديم، ديدنِ كعبه سرتاپاى مرا لرزاند. اين همان بناى عظيمى است كه هر سال متجاوز از يك كرور مردم به طواف آن مىآيند! در اينجاست كه شاه و گدا يكى است! همه با خشوع و خضوع ايستادهاند و كبر و بزرگى را فراموش ساختهاند. ما همه برهنه بوديم و يك قطيفه به خود پيچيده بوديم. شاه هم مثل ما بود.
در اينجا بود كه «جبلة بن الأيهم» پادشاه «بنىغسان» به يك عربِ فرارى كشيده زد و «عمر» حكم كرد كه عرب كشيده را به او پس بزند. در اينجا بود كه «هشامبن عبدالملك» خواست طواف كند و «امام زينالعابدين» به صورت يك عرب بيابانى از او جلو افتاد و افسران هشام خواستند او را مانع شوند و او گفت اين خانۀ خداست و همه در آن يكسانند و هر كس خواست در آن كبر و غرور كند، جز عذاب دوزخ نصيبى نخواهد برد و چون هشام از هويّت او پرسيد «فرزدق» آن قصيدۀ معروف خود را ساخت كه از شاهكارهاى شعر و ادب است و جامى در نهايت فصاحت آن را ترجمه كرده است. 1و
1. سالى در موسم حج امام زينالعابدين عليه السلام به قصد گزاردن مناسك حج، گِرد خانۀ خدا طواف مىكرد، چون به حجرالأسود رسيد كه آن را استلام كند، حجگزاران به احترام امام عليه السلام كنار رفتند و راه برايش گشودند.
عمل تكريمآميز مردم، هشامبن عبدالملك اموى را، كه ناظر جريان بود، متغيّر ساخت و در شناختن امام عليه السلام تجاهل ورزيد و از يكى پرسيد كه اين كيست؟ تجاهل خليفهزادۀ كوردل، بر فرزدق، شاعر نامور عرب (متوفاى 110 هجرى) سخت ناگوار آمد و او را به سرودن قصيدهاى غرّا در معرفى و منقبت امام عليه السلام برانگيخت كه يكى از ابيات معروفش اين است: هَذَا الَّذي تَعرِفُ البطحاء وطأته والبيت يعرفه و الحلّ والحرم
پس از گذشت هشت قرن، مولانا عبدالرحمان جامى، شاعر نامدار (متوفاى 898 هجرى) آن قصيده را بدينگونه به رشتۀ نظم كشيده است: پور عبدالملك به نام هشام
حرم و حِلّ و بيت و ركن و حطيم
فيض آن ابر بر همه عالم
در اينجا بود كه هارون الرشيد خواست امام موسى كاظم را دست بيندازد و او طورى حق او را داد كه ممرّ دهور آن را حفظ كرده است. من قصد داشتم كه وقتى به كعبه رسيدم، مقالۀ مفصلى راجع به آن بنويسم. اما عظمت و هيبت كعبه طورى مرا گرفته كه زبانم را لال ساخته است. و چه خوب مىگويد سعدى كه:
چو بلبل روى گل بيند زبانش در حديث آيد
مرادر رويتاز حيرتفروبستهاست گويايى
مطابق سنت طواف كرديم، مطوّف ما كه كلمات را توى دهان ما مىگذاشت از جمله چيزهايى كه به ما ياد مىداد اين بود «اَلْحَمْدُ للّٰهِِ الَّذِي جَعَلَ مُحَمَّداً نَبِيّاً وَ عَلِيّاً اِمٰاماً وَ وَصِيّاً» .
من خيال مىكردم كه او شيعه است و مخصوصاً براى خاطر شاه و اتباع ايشان او را گذاشتهاند ولى بعد فهميدم سنى است و چون خود را مطوّف شيعه مىداند، مطابق مذهب ايشان به ايشان تلقين مىكند.
بعد از طواف اول، به سعى بين صفا و مروه پرداختيم، در آنجا بايد مقدارى راه
به زبان كواكب و انجم
دويد، صدرالاشراف وسيدحسن تقىزاده 1چون پير بودند در تخت روان و سه چرخه قرار دادند و دور را حاملين آنها مىزدند. در دو طرف خيابان، مردم انبوهى نشسته بودند و هر دور كه «سعى» اعلىحضرت همايونى به پايان مىرسيد، دست مىزدند.
بعد از سعى «تقصير» كرديم. يعنى موهاى سر ما را كوتاه كردند ولى عمل آنها به فرماليته بيشتر شباهت داشت تا به يك عمل واقعى كه منظور شارع مقدس بوده است، زيرا شارع مقدس در درجۀ اول تراشيدن سر قرار داده و ضمناً كوتاه ساختن مو را هم جايز دانسته و آنها قدر بسيار مختصرى از موى ما را قيچى كردند. 2باز طواف كرديم و در مقام ابراهيم دو ركعت نماز گزارديم و تا فراموش نكردهام بايدبگويم كه نماز را در طواف اول گزارديم.
بعد از عمره، اعلىحضرت و اكثر ملتزمين ركاب به جده برگشتند. من و دو سه نفر باقى مانديم كه يك طواف ديگر بكنيم و