155من جاهاى بسيار ديدهام؛ انگليس، اسكاتلند، آلمان، ايتاليا، پاكستان، هندوستان، كشمير، بيروت و جاهاى ديگر را ديدهام كه ذكر آن موجب طول كلام مىشود، ولى در هيچجا كاخى به عظمت و شكوه كاخهاى ملكسعود نديدم.
آقاى وزير خارجه و رجال ديگرى كه آمريكا را ديدهاند، مىگفتند كه نظير اين قصور در آمريكا هم نيست. قصرى كه ما در آن منزل داشتيم، ميهمانخانۀ شخصى ملكسعود است و يك رستوران بزرگ دارد كه تمام كارمندان مهم دولت در آنجا شام و ناهار مىخورند و غالباً خود ملكسعود نيز در آن حاضر مىشود و البته هزينۀ آن نيز با شخص اوست.
ناظر و آشپزهاى او همه فرنگى هستند.
پيشخدمتها سودانيانى هستند كه قبلاً زير دست انگليسىها براى پيشخدمتى تربيت شدهاند و به اين جهت هيچگونه نقصى براى پذيرايى نمىتوان گرفت. تمام چيزها را از خارج مملك وارد مىكنند و شايد تنها چيزى كه ما از محصول مملك خورديم، شير شتر بود كه روز اول سر ناهار به هر يك از ما يك ليوان دادند و چون با شكر آميخته بود، بسيار مطبوع بود و شايد رفقاى ما نفهميدند كه چيست ولى پسر ملكسعود به من گفت كه شير شتر است. من قدرى اظهار كراهت كردم؛ يعنى او اثر آن را در چهرۀ من خواند و گفت: اگر شاهنشاه بدش مىآيد، تا من بگويم نخورد. من گفتم شاه ما هر سختى را تحمّل مىكند و به روى خود نمىآورد، اينكه چيز مطبوع خوبى است.
كارمندان ايشان غالباً يا فلسطينى يا سورى و يا حجازى هستند. كارمند عالىرتبه نجدى بسيار كم است و ما تنها وزير دارايى را ديديم كه نجدى بود ولى من از قيافهاش حدس زدم كه نژاد اصلى او سياه است. به اين جهت، وحدت مملكت سعودى نعمتى براى مردم حجاز شده؛ زيرا به واسطۀ نفت احساء و قطيف آنها كارمندان دولت ثروتمندى شدهاند و كارها نيز در دست آنهاست نه نجدىها.
در قصر او همانطورى كه مدرسه هست، مسجد هم هست و روزى پنج مرتبه اذان مىگويند و نماز مىگزارند. اذانى كه در قصر اقامتِ ما به گوش مىرسيد، بسيار بدصدا بود و بدون اينكه قصد اهانت داشته باشم آن صدا به يادم آورد كه در مبارزۀ عربها و ايرانىها، هميشه ايرانىها به عربها كلاغ مىگفتند و از آنجا حدس زدم