139
چو مرغى سوى مسعى پر كشيدم
* * *
گرفتار زمين آب و گلِ ماست
* * *
به سوى آسمان بايد پريدن
* * *
يكى گويد خدايا روزىام ده
* * *
چو هاجر سوى مسعى رهسپارم
* * *
دلا از خانۀ خاكى سفر كن
* * *
نشانى از بهار خرّمى نيست
* * *
شب ظلمانى و غوغاى مشعر
* * *
نسيمى از صباى دوست دارم
* * *