163خورجين پسر حاج عبدالهادى استرآبادى كه در بغداد تجارت دارد، از زير پايش ربوده، با بقچۀ رختش را بردند. سنگها براى كاسۀ مشعل مىپراندند كه مشعل جلو خاموش بشود، بيايند ميان حجاج، اين حركات بسيار شبيه است به مثال حسين كُرد كه در كتابها نقل مىكنند. . . . 1سپس افزوده است:
در منزل «ربالحسان» تا اينكه حجاج بىچاره رفتند جزئى استراحت كنند كه آواز حرامى، حرامى بلند شد. حسنخان نامى از اهل شيراز لنگهبارش را بردند، شيرازىگرى به خرج داده، در نيمۀ شب سر دزد دويد كه واحد يموت را به مغزش كوبيده، با سر شكسته برگشت، از قرارى كه معلوم گشته، جوالى كه قدرى در او برنج و آرد بوده با بقچۀ رختش را بردند، چيزى كه برايش باقى مانده بود سرشكسته! 2ميرزا داوود وزير وظايف در سفرنامۀ خود گزارش تكاندهندهاى را آورده كه نشان مىدهد در آن زمان آدمكشى و دزدى و غارت اموال مردم امرى عادى بوده است.
وى چنين مىنويسد:
از وقايع معظمه در راه اين بود كه: جوانكى بود پسر برادر «مقوّمباشى» ، كه از همۀ حملهدارها متشخصتر است، سوار اسب مىشد و جوانكى خوشسيما بود، دو منزل بعد از «هديه» منزلى است كه او را «بئر جديد» مىگويند، تلگرافخانهاى دارد و چاهى بزرگ و پنج چادر سياه عرب، يك ساعت از آفتاب گذشته وارد شديم، آن جوانك قدرى جلوتر آمده بود براى خريدن علف خشك، كه همان چند خانوار براى فروش آورده بودند، خواسته بود بخرد، سر قيمت آن با يك نفر عرب گفتگوشان شده بود، با خيزران خودش يكى بر سر عرب زده بود، او هم فورى با تفنگ مارتين خود كه همۀ اين اعراب دارند، با گلوله زده بود بر پشت او كه در سر تير مرد. كوه كوچكى در آن نزديكى بود، به قدر صد قدم فاصله، رفت بالاى كوه و نشست به تماشاگران حاج، مادر و خواهر و كسان او هم مشغول معامله بودند، مثل اينكه ابداً چيزى واقع نشده است. مدتى تماشا كرد تا مقتوله را تغسيل و تدفين كردند. آنوقت رفت پناه سنگى كه ديده نشد!
«عبدالرحمان پاشا» دو نفر از اعراب را گرفت، چند ساعتى در توپخانه حبس كرد.
گفتند نوشتهاى گرفته است كه بعد از بيست روز قاتل را به «شام» بياورند، ولى معلوم