56در اين هنگام على عليه السلام از صف بيرون آمد و در پاسخ وى گفت:
«به خدا سوگند اين من هستم كه تو را به جهنّم خواهم فرستاد!»
آنگاه به طلحه حمله كرد و جنگ در بين آنان درگرفت. على عليه السلام شمشير طلحه را با سپر رد كرد و بلافاصله پاى او را قطع نمود. طلحه به روى خاك افتاد، او كه مرگ را با چشم خود مىديد، عورتش را آشكار ساخت و با عجز و لابه، به على عليه السلام گفت: اى پسر عم، 1تو را به خدا سوگند دست از من بدار! على عليه السلام به سوى لشكر برگشت و رسول خدا بر اين پيروزى تكبير گفت، آنگاه فرمود: اى على، چرا دشمنت را نكشتى؟ عرض كرد: چون او عورتش را آشكار كرد و مرا سوگند داد، من هم شرم كردم به سوى او برگردم. 2ابن كثير دمشقى پس از نقل اين ماجرا مىگويد: در دوران زندگى امير مؤمنان عليه السلام اين عملكرد مكرّر اتّفاق مىافتاده است؛ زيرا در جنگ صفين آن حضرت وقتى به بسربن ارطاة حمله كرد، او هم عورتش را هويدا ساخت و على عليه السلام از كشتن وى منصرف گرديد و همچنين از كشتن عمروبن عاص هم آنگاه كه عورتش را آشكار كرد، خوددارى نمود. 3يا على به پيش!
على در مقابل دشمن بود كه رسول خدا از كنار پرچم انصار بدو پيام فرستاد:
«أن قدّم الراية» ، به پيش بتاز. على عليه السلام در حالى كه اين شعار حماسى را مىداد، خود را به صفوف دشمن زد: «أنا ابوالقُصّم مَن يُبارزني» ؛ «منم دشمن شكن، كيست كه به مبارزۀ من آيد؟» در اين هنگام ابوسعيد كه پرچم دشمن به دست او بود، فرياد زد: «اى دشمن شكن اگر مبارز مىخواهى من!» مبارزۀ آن دو، در ميان دو صف شروع گرديد و شمشيرها بالا رفت و سرانجام على عليه السلام او را از پاى درآورد. 4لا فتىٰ إلّاعلي
از حوادث مهمّ و نادر، كه محدّثان و مورّخان اهل سنّت و شيعه از جنگ احد نقل كردهاند، اين است كه در وضعيّت سخت و آنگاه كه عقب نشينى و فرار اصحاب رسول خدا به وقوع پيوست، گروهى از مشركين به قصد جان رسولخدا صلى الله عليه و آله به آن حضرت يورش بردند.
رسول خدا به امير مؤمنان دستور داد «احمل عليهم فَفَرِّقهم» ؛ «از حملۀ آنان جلوگيرىكن» . امير مؤمنان حمله كرد، تعدادى از آنها را كشت و برخى را مجروح