135در منابع اهل سنت نيز داستان هجرت ابراهيم و خاندانش با همين مضمون و در برخى موارد اندك تفاوت درج افتاده است.
تاريخنگار معروف قديمىِ مكه، ازرقى، در كتاب خود «اخبار مكه» از قول ابنعباس، چنين مىنويسد:
هنگامى كه ميان مادر اسماعيل و ساره، همسران ابراهيم، كدورت پيش آمد، ابراهيم عليه السلام، مادر اسماعيل را با فرزندش كه كودكى شيرخوار بود به مكه آورد. هاجر مشك كوچكى با مقدارى آب همراه داشت كه از آن مىنوشيدند و بر بدن اسماعيل مىپاشيد و توشۀ ديگرى نداشت.
سعيد بن جبير از ابن عباس نقل كرده كه گفت: آنها را در كنار درختى كه روى زمزم و قسمت بالاى مسجد قرار داشت آورد و در آنجا منزل داد و بر مركب سوار شد كه آنان را ترك گويد. مادر اسماعيل بهدنبال ابراهيم دويد و گفت: ما را به كه مىسپارى؟ ابراهيم گفت: بهخداى بزرگ.
هاجر گفت: به رضاى خدا تن مىدهم. اين بگفت و برگشت و كودك را در آغوش گرفت و زير آن درخت آمد و نشست و اسماعيل را در كنار خود نهاد و آن مشك را به درخت آويخت و از آن مىنوشيد و بر بدن كودك مىپاشيد تا آب مشك تمام شد. كودك تشنه و گرسنه و بىتاب گشت و به خود مىپيچيد و مادر نظاره مىكرد و راه چاره نداشت. پنداشت در حال جان دادن است. با خود گفت: از بچه دور شوم تا شاهد جان دادن او نباشم! به صفا رفت و در نقطهاى ايستاد كه كودك را زيرنظر داشته باشد و جستجو كند كه آيا در آن وادى كسى را مىبيند. به مروه نگريست و گفت: ميان اين دوكوه رفت و آمد كنم تا كودك جان به جانآفرين تسليم كند و من حالت او را نبينم.
ابنعباس گويد: سه يا چهار مرتبه اين مسافت را پيمود و در دل آن وادى جز رمل نبود آنگاه نزد كودك آمد و او را در تب و تاب ديد. با اندوه فراوان به صفا برگشت و همچنان مسافت ميان صفا و مروه را تا هفت مرتبه پيمود. ابن عباس از قول پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كرده كه به همين خاطر مردم ميان صفا و مروه طواف مىكنند.
بالاخره هاجر نزد اسماعيل آمد و ديد همچنان بىقرار است. در اينحال صدايى شنيد اما كسى را نمىديد. هاجر گفت:
صدايت را شنيدم، اگر مىتوانى به فرياد من برس. در اين هنگام جبرئيل ظاهر شد و هاجر همراه او حركت كرد تا اينكه پاى خود