98ميان مردم زعامت و رهبرى داشته و به داشتن تكبّر، جلال و جبروت و خودپسندى موصوف و تنها خود را انسان مىپنداشتند كه بوسيلۀ آن به زعامت موروثى يا مال ومكنت دست يافته بودند. 1حكومت در مكۀ آن عصر، حكومتى غير متمركز و در حقيقت حكومت رؤسا و صاحبان مقام و نفوذ و شخصيت بود كه همواره احكام و اوامر آنان اجرا و اطاعت مىشد. اين امر نه بخاطر وجود حكومت قوى مركزى بود كه بر مردم مكه سيطره داشت، بلكه بخاطر اين كه آن احكام و اوامر، از سوى عناصر داراى وجهه و سن و رؤسا و اشراف صادر مىگشت. احكام آنان در عرف و عادت مردم مكه و ساير ساكنين جزيرةالعرب مطاع بود و هيچگاه با عادت و عرف مخالفتى نمىشد، حتى امروز نيز عرف به منزلۀ قانون مردم شبه جزيره است.
سرپيچى از احكام رؤسا و بزرگان، به معناى سرپيچى از سيادت و سلطۀ قانون، تمرد بر سازمان و نظام اجتماعى، تحقير حاكمان و اهانت به آنان و پيروانشان بود لذا هيچ كس نمىتوانست از اوامر رؤساى قوم و صاحبان حسب و شرف و سن و عقل سرپيچى كند.
كتب حديث و سيره، از مجلسى در مكه سخن گفتهاند كه اشراف، رؤسا و بزرگان آن شهر، براى مشورت و برنامهريزى در امور صلح يا جنگ در آن انجمن جمع مىشدند.
اين مجلس به «دار الندوه» معروف وشباهتى به شيوۀ مجالس بزرگان در يمن بنام «المزود» داشت. در دار الندوه بزرگان قوم و صاحبنظران و اصحاب حلّ و عقد، براى مشورت در امور و تصميمگيرى گردهم جمع شده و به اعتبار اين كه پيشوايان و رؤساى قوم هستند، به اعلان حكم و نظر خويش پرداختند و مردم نيز جز اطاعت و امتثال اوامر آنان وظيفهاى نداشتند. آنان در گزينش و انتخاب رؤسا يا شخصيتهاى اين مجلس، داراى حق رأى و نظر نبوده و اين رؤسا بنام مردم و از ايشان سخن مىگفتند. اعضاى مجلس ياد شده در اين وضع همانند رئيس قبيلهاى بودند كه بنام افراد خود، به صدور فرمان مىپرداختند. در حقيقت نظر آنان همان چيزى بود كه عرف و عادت و رأى بزرگان و صاحبان حلّ و عقد قبيله ناميده مىشد.
بناى دار الندوه را به قُصَىّ نسبت مىدهند كه در حدود سال 440 ميلادى - بر اساس آنچه مستشرقان تخمين زدهاند - آن