97«واعتصموا بحبل اللّٰه جميعاً ولا تفرّقوا واذكروا نعمة اللّٰه عليكم اذ كنتم اعداء فألّف بين قلوبكم فأصبحتم بنعمتِهِ اِخوانا.» 1«وهو الذى أيّدك بنصره وبالمؤمنين وألّف بين قلوبهم، لو أنفقت ما فى الأرض جميعا ما ألفت بين قلوبهم، ولكن اللّٰه ألّف بينهم، انه عزيز حكيم.» 2اسلام اين وحدت را كه جايگزين تفرقه و اختلاف شد، نعمتى از نعمتماى خداوند بر مؤمنين شمرده و از مسلمانان مىخواهد تا به اسلام چنگ زده و متفرق نگردند و اين نعمت خداوند را بر خود كه به فضل او برادر شدند بياد آورند.
در مكه حكومتى مركزى به معنا و مفهوم شناخته شدۀ امروزين آن، وجود نداشت. در آن سرزمين پادشاهى كه داراى تخت و تاج باشد يا يك رئيس بعنوان رئيس جمهور يا رئيس شهر نبود. از مجلسى كه بر شهر حكومتى مشترك يا به تناوب داشته باشد و از حاكم شهر يا حاكم نظامى خبرى نبود و اخباريون نيز از وجود مدير ورئيسى كه در آن شهر امنيت را برقرار سازد و يا زندانى كه افراد متخلف و خاطى نسبت به نظم و قوانين جامعه را در آن محبوس نمايد و وظائف ديگرى از اين قبيل را كه در حكومتهاى امروزين مىبينيم انجام دهد، گزارشى ندادهاند.
در مجموع، حقيقت امر اين بود كه مكه قريهاى تشكيل يافته از درههايى بود كه هر يك به عشيرهاى اختصاص داشت و رؤساى آن، خود به تنهاى به حلّ و عقد امور و نهى و تأديب عشيرۀ خود مىپرداختند.
و در توان كسى نبود كه با حكم آنان مخالفت ورزد. اين رؤسا از عاقلان قبيله و حكّام ناصح بودند.
در قرآن كريم پيرامون رؤساى مكه چنين آمده است:
«وقالوا لو لا نزّل هذا القرآن على رجل من القريتين عظيم.» 3مراد از «قريتين» مكه و طائف مىباشد. در آيۀ بعدى، به وجود مراتب و درجات بعضى از مردم نسبت به عدهاى ديگر، اشاره مىشود. در اين آيات، اوضاع اجتماعى ساكنان مكه، طائف و نقاط ديگر در آن زمان تشريح مىگردد.
پس رؤساى مكه همان بزرگان و پيشوايان آنان بودند كه از بالاترين مقام و درجه در ميان مردم برخوردار بوده و «بزرگان مكه» يا «بزرگان طائف» همان طبقۀ «اريستوكرات» يا «اشراف» بودند كه در