62موسمى از مواسم دورۀ جاهلى بود كه عربها در آن فراهم مىآمدند و بازارى نيز در آن برقرار بود. 1او گفت كه در بدر توقف كرده، شتران را ذبح كنيم، ديگران را اطعام دهيم، شراب مىنوشيم و پس از آن است كه همه عرب از ما حساب خواهند برد. 2پس از آن همۀ قبايل، مقاومت آنان و جرأتشان را در برابر مردم مدينه دريافته و عظمت آنان را خواهند ديد. با همۀ اصرار ابوجهل كه رسول خدا او را «فرعون امت» لقب داده بود، 3كسانى بازگشتند. طايفۀ بنىزهره - كه گفته شده قريب يكصد نفر بودهاند - با حيلۀ خاصى خود را از جمع سپاه قريش جدا كرده و به مكه برگشتند. آنان گفتند كه براى دفاع از كاروان آمدهاند اما حاضر نيستند كه در قتل فرزند خواهر خود - چون مادر رسول خدا ص - از اين طايفه بود - شركت كنند، حتى اگر پيغمبر نيز نباشد. 4شامى مىگويد: تنها دو تن از عموهاى مسلم بن شهاب زهرى در اين جنگ شركت كردند كه بر كفر خويش كشته شدند. 5گفته شده كه طايفۀ بنىعدى نيز راه خويش را جدا كرده به سمت ساحل دريا رفتند و در «مرّ ظهران» به ابوسفيان برخوردند. آنان گفتند كه به خاطر دستور ابوسفيان بازگشتهاند. 6
زمانى كه رسول خدا ص - در حال رفتن به سوى بدر بود، دو نفر از مدنىهاى مشرك را ديد كه وى را همراهى مىكنند. يكى از آنها خُبَيببنيساف 7و ديگرى قيسبن مُحَرّث بود؛ حضرت سؤال كردند كه براى چه آنان را همراهى مىكنند؟ آنان گفتند: تو فرزند خواهر ما - كه از بنىالنجاربود - و در جوار ما هستى و ما همراه قوم خويش به قصد غنيمت مىآييم. رسول خدا ص - فرمود: «لا يخرجنّ معنا رجلٌ ليس على ديننا» ؛ «كسى كه بر دين ما نيست نبايد ما را همراهى كند.» آنان از شجاعت خود سخن گفتند اما رسول خدا - ص - نپذيرفت تا در نهايت خبيب اسلام آورد و قيس بن محرث بازگشت گرچه بعدها مسلمان شد و در احد به شهادت رسيد. 8