86من وظيفۀ خود دانسته و مىدانم كه با بضاعت اندك و در حد توانايى بكوشم تا غبارى را كه تاريخ در طول قرنها بر روى اين چهره افشانده است به يكسو بزنم، و تا آنجا كه مىتوانم آن حقيقت را آشكار سازم و بر عهدۀ متفكران و نويسندگان گرويده بدين مذهب است كه اين چهره را هرچه روشن تر بشناسانند.
من معتقدم اگر گمشدهاى كه در فاصلۀ قرن دوم تا آغاز قرن دهم هجرى خون دهها هزار تن، در راه بدست آوردن آن ريخته شد چنانكه شايسته است به دنياى اسلام شناسانده شود، پيروان ديگر مذاهب اسلام و يا لااقل دانشمندان و متفكران آن مذهبها خواهند دانست كه گمشدۀ آنان و اينان يكى است. راستى اگر همۀ مسلمانان چنين حقيقتى را دريابند، دشمن آنان چه خواهد كرد؟ بيكار خواهد نشست؟ هرگز! زيرا «جمعيت مسلمان» «تفرقۀ نامسلمانان» و بلكه نابودى آنان خواهد بود.
من در اين چند صفحه نمىخواهم در دهليزهاى پرپيچ و خم مسائل كلامى وارد شوم. در اين باره به قدر كافى و شايد بيشتر از آنچه بايد بحث كردهاند. مىتوان گفت حقيقت لااقل براى دستهاى خاص روشن است، اما در بحثهاى كلامى معمولاً هر طرفى مىكوشد عقيدۀ خود را با دليل عقلىِ استوار، جلوه دهد و آنجا كه غرض پيروزى در جدل باشد، حقيقت كمتر مجال ظهور خواهد يافت. در اين بحث كوتاه مىخواهم نهضت تشيع را از زاويهاى بررسى كنم كه تاريخ هم با من همراه است. در پرتو روشنايى تاريخ شايد بتوانم آن چهرۀ ناشناخته را آشنا سازم - هرچند بيشتر خوانندگان با آن آشنا هستند -.
چنانكه مىدانيم در سال 65 هجرى هنگامى كه معاويۀ دوم پس از چهل روز پادشاهى درگذشت، در سرزمينى كه امروز به نام سوريه مشهور است و آن روز مركز حكومت اسلامى بود، بر سر زمامدارى مسلمانان بين دو تيره از عرب به نام بنىقيس و بنىكلب خلاف افتاد. تيرۀ نخست طرفدار زمامدارى پسر زبير بود و تيرۀ دوم مىخواست خلافت همچنان در خاندان اموى باقى بماند. كلبيان از نژاد عرب قَحطانى يعنى عربهاى ساكن جنوب شبه جزيرۀ عربستانند و قيسىها از طائفه عَدنانى يعنى عربهاى ساكن حجاز و نجد و تهامه هستند. سرانجام پس از جنگ خونينى كه در «مَرْج