89اين موضعگيرىها سبب شدكه با امام باقر(ع) به شيوههاى نامناسب برخورد شود و تلاش كردند آن حضرت را در نظرها بشكنند. امام صادق(ع) مىفرمايد: در يكى از سالها كه هشامبن عبدالملك براى انجام مراسم حج به مكه آمده بود، امام باقر(ع) هم در مكه بود، امام براى مردم سخنرانى كرد و فرمود: سپاس خدايى را كه محمد(ص) را به پيامرى مبعوث كرد و ما را به وسيلۀ او كرامت بخشيد. ما برگزيدگان خدا بر خلق اوييم و انتخاب شده از ميان بندگان وى هستيم. ما خلفاى الهى هستيم. پس آن كس كه از ما پيروى كند، سعادتمند است و كسى كه ما را ترك نمايد شقى خواهد بود. اين سخنان به گوش هشام رسيد و آنگاه كه ما به مدينه برگشتيم، وى به وسيلۀ نامهاى، از كارگزارش در مدينه خواست كه امام(ع) را به دمشق بفرستد. وقتى وارد دمشق شديم، سه روز اجازۀ ورود نداد. روز چهارم وقتى در آستانۀ در قرار داشتيم، هشام به اطرافيانش دستور داد، امام را ناسزا گويند و سرزنش كنند! امام (ع) وارد شد و بىآنكه به هشام توجهى كند، در جملهاى كلى به اهل مجلس فرمود: «السلام عليكم» و بدون اجازه در جايى نشست. هشام خطاب به آن حضرت گفت: «اى محمد بن على، همواره يك نفر از شما خاندان وحدت مسلمانان را مىشكند و مردم را به سوى خود فرا مىخواند و از روى سفاهت و جهل گمان مىكند امام است. هشام شروع به سرزنش كرد. بعد از وى، اهل مجلس يكايك سخنان توهين آميز گفتند. امام باقر(ع) ايستاد و فرمود: اى مردم به كدام سو مىرويد و شما را به كجا مىبرند؟ خداوند به وسيلۀ ما شما را هدايت كرد و آيندگان شما هم به وسيلۀ ما راه مىيابند. اگر شما ملك زود گذر دنيا را داريد، ما در آينده فرمانروايى خواهيم داشت. پس از فرمانروايى، هيچ حاكميتى و پادشاهى وجود نخواهد داشت؛ زيرا فرجام دنيا را خدا به دست ما خواهد سپرد؛ والعاقبۀ للمتّقين.
در پى اين سخنان، هشام دستور داد پدرم را به زندان بردند ولى در آنجا همگان وابسته امام شدند و بعد از شكايت زندانيان از اين وضع هشام دستور داد ما را نزد وى ببرند. وقتى وارد شديم. هشام و اطرافيانش مشغول تيراندازى بودند. هشام گفت: اى محمد، تو هم با بزرگان قوم در مسابقه شركت كن و تير بينداز. امام باقر(ع) فرمودند: از من گذشته است. اگر صلاح بدانى معاف شوم. هشام گفت: به حق آنكه محمد را به رسالت مبعوث كرد، تو را معاف نمىسازم. امام كمان و تير را گرفتند و نُه تير را پشت سر هم به هدف زدند كه هركدام در وسط تير قبل قرار گرفت و به هدف خورد. هشام گفت: هرگز مانند تو را نديده بودم و گمان نمىكنم كسى در روى زمين اينگونه باشد.