114
توسل به حضرت حجت(ع)
همراهان ما متوسّل به وجود غيبى شدند و دست توسّل به وجود حضرت حجّت زدند. ناگاه ديديم صداى شخصى در مقابل اتومبيل بلند شد و به زبان فارسى ما را خطاب كرده گفت: «نترسيد من آمده ام راه را به شما نشان دهم.» و آمد بر روى ركاب اتومبيل ايستاد و با شوفر با لفظ عربى صحبت نمود و او را راهنمايى مىكرد. او هم به دستور او شروع كرد راه پيمودن، تا آنكه يك وقت بدون آنكه اتومبيل نگاه داشته شود فرود آمد. شوفر گمان كرد كه به زمين افتاد؛ مركب را نگاه داشت. ناگاه از عقب سر به عربى گفت: «هذا هو الطريق إلى جدّة» و به فارسى هم گفت: «راه پيدا شد.» ماها خيره شديم بر روى زمين، از شعاع چراغ ديديم در جلو، جاى خطوط سير اتومبيل است. شوفر و ماها از شدّت خوشحالى ديگر حال خود را نمىفهميديم.
در آن حال متوجّه شديم كه آيا اين شخص كى بود؟! يك مرتبه او را صدا زديم. شوفر به عربى، ماها به فارسى و من هم به عربى او را صدا زدم. هيچ جواب نيامد و اثرى هم از او نديديم.
اين شخص لباس سفيد داشت، بسيار گشاده، كه گاهى من متوجّه او مىشدم باد كه لباس هاى او را حركت مىداد و انتهاى او به عقب موج مىزد، و بوى عطرى به مشام مىرسيد. با آنكه كاملاً متوجّه قيافۀ او نبودم و تاريك هم بود، گاهى صورت او روشن مىشد و من تصوّر مىكردم اين روشنى از جهت انعكاس شعاع چراغ اتومبيل است از بلندى هاى در مقابل. در آن حال تشخيص داده مىشد كه گيسو دارد و محاسن مشكى، مانند شخصى چهل ساله. بيش از اين نفهميدم.
پس از آنكه راه پيدا شد و حالت شوقى به ما رخ داده و از جهتى هم آن شخص ناپديد شد، صداى گريه همراهان ما از شوق بلند شد و فرياد «يا صاحب الزمان» بلند كردند. شوفر هم به حالت بهتى متحير ايستاد.
ناگاه اتومبيل هاى چندى از عقب پيدا شد. وقتى به ما رسيدند شوفر اشاره كرد، اولى ايستاد. آن چند دستگاه ديگر هم كه عقب او بود ايستادند. قضيه را شوفر به آنها گفت، ناگاه آن چند نفر شوفر با مسافرين آنها كه يكى ايرانى و ترك و مابقى هندى بودند همه پياده شدند و به دور ما جمع شده، دست و پاى ما را مىبوسيدند.
معلوم شد كه آنها مدّت هشت ساعت قبل از ماها از مدينه بيرون آمده بودند و با آنكه توقف غير عادى نداشتند و اين قضيه سرگردانى هم براى ما رخ داده بود مع الوصف ما بيشتر راه پيموده ايم.