112از قبيلۀ جُهَينه فرستاد. ما صبحدم به آنان رسيديم و به آنان حمله كرده و پيروز شديم. من و يكى از انصار به يكى از آنان برخورد كرديم، هنگامى كه بالاى سر وى رسيديم عبارت لا إله الا الله را به زبان آورد، به همين دليل مرد انصارى از كشتن او صرف نظر كرد اما من با نيزه به او زخم زدم تا كشته شد. هنگامى كه بازگشتيم، خبر اين ماجرا به پيامبرص رسيد. ايشان فرمودند: «اى اسامه! بعد از اين كه لا إله الا الله گفت، او را كشتى؟ !» . گفتم: او التماس مىكرد و همچنان به اين كار ادامه داد تا زمانى كه آرزو كردم اى كاش مسلمان نشده بودم. 1
* « عَنْ أَبِي سَعِيدٍ الْخُدْرِيِّ، قَالَ: بَعَثَ عَلِيٌّ مِنْ الْيَمَنِ إِلَى رَسُولِ اللهِ - صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ ]وَآلِهِ [ وَسَلَّمَ - بِذَهَبَةٍ فِي أَدِيمٍ مَقْرُوظٍ
2
لَمْ تُحَصَّلْ
3
فَقَسَمَهَا رَسُولُ اللهِ - صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ ]وَآلِهِ [ وَسَلَّمَ - بَيْنَ أَرْبَعَةٍ بَيْنَ زَيْدِ الْخَيْرِ وَالْبأَقْرَ (ع) ِ بْنِ حَابِسٍ وَعُيَيْنَةَ بْنِ حِصْنٍ وَعَلْقَمَةَ بْنِ عُلَاثَةَ أَوْ عَامِرِ بْنِ الطُّفَيْلِ. شَكَّ عُمَارَةُ فَوَجَدَ مِنْ ذَلِكَ بَعْضُ أَصْحَابِهِ وَالْأَنْصَارُ وَغَيْرُهُمْ فَقَالَ رَسُولُ اللهِ - صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ ]وَآلِهِ [ وَسَلَّمَ - أَ لَا تَأْتَمِنُونِي وَأَنَا أَمِينُ مَنْ فِي السَّمَاءِ يَأْتِينِي خَبَرٌ مِنْ السَّمَاءِ صَبَاحًا وَمَسَاءً ثُمَّ أَتَاهُ رَجُلٌ غَائِرُ الْعَيْنَيْنِ مُشْرِفُ الْوَجْنَتَيْنِ نَاشِزُ الْجَبْهَةِ كَثُّ اللِّحْيَةِ مُشَمَّرُ الْإِزَارِ مَحْلُوقُ الرَّأْسِ فَقَالَ اتَّقِ اللهِ يَا رَسُولَ اللهِ قَالَ فَرَفَعَ رَأْسَهُ إِلَيْهِ فَقَالَ: وَيْحَكَ أَ لَسْتُ أَحَقَّ أَهْلِ الْأَرْضِ أَنْ يَتَّقِيَ الله أَنَا ثُمَّ أَدْبَرَ فَقَالَ خَالِدٌ يَا رَسُولَ اللهِ أَ لَا أَضْرِبُ عُنُقَهُ؟ فَقَالَ رَسُولُ اللهِ - صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ ]وَآلِهِ [ وَسَلَّمَ - فَلَعَلَّهُ يَكُونُ يُصَلِّي فَقَالَ إِنَّهُ رُبَّ مُصَلٍّ يَقُولُ بِلِسَانِهِ مَا لَيْسَ فِي قَلْبِهِ، فَقَالَ: رَسُولُ اللهِ - صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ ]وَآلِهِ [ وَسَلَّمَ - إِنِّي لَمْ أُومَرْ أَنْ أُنَقِّبَ عَنْ قُلُوبِ النَّاسِ وَلَا أَشُقَّ بُطُونَهُمْ» .
4
«ابو يعلى موصلى و ديگران از ابو سعيد خدرى نقل مىكنند كه چنين گفت: على بن ابىطالب از يمن، يك قطعه طلاى ناخالص را در چرمى دباغى شده براى پيامبرخداص فرستاد. حضرت آن را ميان چهار نفر؛ يعنى زيد الخيل، اقرع بن حابس، عيينۀ بن بدر و علقمة بن علاثه تقسيم كرد. برخى از مهاجران و انصار گفتند: استحقاق ما نسبت به اين طلا از آن ها بيشتر است. اين خبر به پيامبرص رسيد. اين سخن بر ايشان سخت آمده فرمودند: آيا شما مرا امين نمىدانيد، در حالى كه من امين اهل آسمانم و صبح و شب، اخبار آسمان به من مىرسد؟ آنگاه، مردى كه چشم هايش گود رفته بود و گونه ها و پيشانى بر آمدهى داشت و ريشش پر پشت و سرش تراشيده و ازارش بالا زده بود، برخاست و گفت: اى فرستادۀخدا، از خدا بترس. آن حضرت فرمودند: واى بر تو!