99«پس از آنكه قلعه غموص وحصن ابى الحقيق از قلعههاى خيبر فتح شد و صفيه با يكى از دختر عموهايش اسير شدند، اميرمؤمنان، ايشان را همراه بلال خدمت پيامبر خدا (ص) فرستاد، آنان در راه بركشتگانشان عبور كردند. صفيه گريان شد و دختر عمويش صورت خراشيد و فرياد مىكشيد و خاك بر سر مىريخت و وضعى غير عادى از خود نشان مىداد. پيامبر فرمود: اين شيطان را از من دور كنيد. ولى صفيه را در جايى محفوظ قرار داد و لباسش را مرتب كرد. از اين رفتار معلوم شد كه پيامبر (ص) صفيه را براى خود برگزيده است. آنگاه به بلال فرمود:
«أنزعت الرحمة من قلبك؟ !» ؛ « مگر رحم و عطوفت در دل تو نيست كه زنان داغديده را بر كشتگانشان عبور مىدهى؟»
پيامبر گرامى در گونۀ صفيه اثر لطمهاى مشاهده كرد، علّت را پرسيد كه صفيه گفت: همان روز كه شما وارد سرزمين خيبر شديد، در خواب ديدم خورشيد روى سينهام قرار گرفته است. خوابم را براى همسرم تعريف كردم، او سيلى محكمى به صورتم نواخت و گفت: آرزو دارى همسر اين مردى شوى كه بر ما وارد شده است؟ !» 1
صفيه وارد مدينه شد و در خانۀ حارثۀ بن نعمان ساكن گرديد.
«شهرت زيبايى صفيه مدينه را پر كرد. زنان به تماشايش مىآمدند؛ از جملۀ آنها عايشه هووى صفيه بود. او براى آنكه شناخته نشود، با نقاب به خانۀ صفيه آمد، پيامبر او را شناخت و در مراجعت پرسيد: او را چگونه ديدى؟ عايشه گفت: مىخواهيد چگونه باشد؟ زنى يهوديه است! حضرت فرمود: عايشه! چنين مگو؛ زيرا او مسلمان شده و مسلمان خوبى است. اين ازدواج، سال هفتم هجرت واقع شد، صفيه گفت: هنگام ازدواج با پيامبر (ص) وارد هفدهمين سال نشده بودم.» 2