153ثانياً: اينكه ابن تيميه و برخى از سلفىها مىگويند «خدا حقيقتاً بر عرش استوا دارد همان گونه كه حقيقتاً عالم است» سخن صوابى نيست؛ زيرا استواى حقيقى را اگر به معناى استقرار بدانند لازمهاش جلوس است و اصلاً آيا جلوس امر غير مادى بر شىء مادى يا شىء غير مادى معنا دارد و آيا روح انسان در بدن او جالس است يا قائم؟ پس معناى لغوى و ظاهرى استواى بر عرش مستلزم جسميت خداست و اين قول مشبّهه است كه سلفىها خود را از آن مبرا مىدانند پسبايد استواى خدا بر عرش را استيلا و مالكيت و مِلكيت حقيقى خدا بر هستى بدانند و آيه گرچه به يك اعتبار مجاز و استعاره است و آن تشبيه مالكيت و پادشاهى و احاطه علم و قدرت خدا بر مملكت وجود و تنفيذ فرمان او بر هستى به پادشاهى و حاكميت پادشاهان و سلاطين و تنفيذ فرمان آنها و احاطۀ علمى و قدرت آنها در دايرۀ حكومتشان تشبيه شده است اما بايد دانست كه مالكيت و پادشاهى حقيقى از آن خداست و حكومت و پادشاهى پادشاهان امرى اعتبارى و فانى است.
پس آيه به يك معنا دلالت بر حقيقت مىكند اما نه به آن معنايى كه سلفىها مىگويند كه مسلتزم مكانمندى خداست. سلفىها از يك سو مىگويند خدا حقيقتاً در آسمان است و بر عرش استقرار دارد اما ابا دارند بگويند استقرار و جلوس جسمانى بر عرش دارد.
ثالثاً: اگر در معناى عرش به دقت مىنگريستند نه نيازمند تأويل بودند و نه جمود بر لفظ بلكه اگر از ظاهر لفظ به حقيقت معناى آن راه مىيافتند معانى آيات براى آنان روشن مىشد؛ چنانكه ملاّ صدرا در معناى عرش و كرسى و مفاهيم متشابه نظير آنها مىگويد كه در اينگونه آيات برخى به ظاهر لفظ جمود ورزيدند و برخى به تأويل بر وفق قوانين عقلى خود پرداختند، اما راسخان در علم و يقين لفظ را بر مفهوم اصليشان حمل كردند بدون اينكه در آنها تصرف كنند اما حقيقت مفهوم را از معانى زايده تجزيه كردند و به روح معنا توجه كردند. 1ايشان در ادامه به «ميزان» مثال مىزند و معانى متعدد آن را از ترازوى شاهيندار تا شاقول بنايى و علم منطق، همه را كه اهل هر لغت و فنِ ميزان گويند، مىآورد. پس عرش - به گفته جوهرى - به تخت پادشاه گفته مىشود اما نه هر تختى چون لغت عام تخت در لسان عرب «سرير» است اما تخت پادشاه يك سرزمين نشان از ميزان اقتدار و تصرف او در مملكت او دارد. اين روح معناى جلوس بر تخت و غايت استواى بر عرش در مورد خداى