155. . . پس از مراجعت از مشهد، در سال 1319، پدرم - رحمة الله عليه - تصميم گرفت كه ما را به مكۀ معظمه بفرستد. از تهران با نايباكبر - كه نوكر من بود - سواره؛ يعنى با اسب تا عتبات عاليات رفتيم. موقعيكه به قصر شيرين رسيديم، شيخ حسين كاظمينى، كه آن وقت جزو زيارتنامه خوانها [بود]، به استقبال ما آمده بود تا ما را به منزل خودش ببرد. مرحوم برادرم، كه ورزشكار بود، به او گفت: با هم كشتى مىگيريم، اگر تو مرا به زمين زدى به خانۀ تو مىآييم، والاّ بهجاى ديگر خواهيم رفت و شيخ حسين كاظمينى مردى ظريف و خوشمشرب بود. بالاخره به خانۀ او رفتيم و مرحوم حاج شيخ مسيح طالقانى - رحمة الله عليه - را پدرم براى آموختن مناسك و مسائل حج همراه كرده بود. از كربلا كه به نجف مشرف شديم، عدهاى از علماى اعلام نجف، از قبيل مرحوم آخوند ملا كاظم خراسانى و مرحوم حاج ميرزا حسين، حاج ميرزا خليل و مرحوم شريعت اصفهانى و جمعى ديگر به استقبال مرحوم حاج شيخ مسيح طالقانى آمدند و او را تبجيلى بهسزا نمودند.
پس از مراجعت از نجف به كربلا، حاج على آقا حملهدار - كه مردى خوشرو و خوشخو بود آمد و با او قراردادِ رفتن به حج را بستيم و در آن سفر، فقط به زيارت كاظمين و كربلا و نجف موفق شده و فرصت رفتن به «سُرّ مَن رَأى» دست نداد و از طريق فلّوجه و دير و تدمُر به شام حركت كرديم. نرسيده به دير، شايد يك منزل به دير مانده، پيش آمدى شد كه خلاصهاش اين است:
شاهزاده حاج افخمالدوله، فرزند عبدالصمد ميراز عزالدوله، با مادرش جزو حجاج قافلۀ ما بودند؛ حاج على حملهدار دامادى داشت كه او متصدى قاطرهاى حمل كجاوهها بود و شاهزاده حاج افخمالدوله هم قدرى از خود راضى، موقعى [كه] داماد حاج على آقا حملهدار، قاطرها را براى آب دادن برده بود؛ در مراجعت، پاى قاطر به بند و طناب چادر حاج افخمالدوله بند شده، طناب پاره و چادر به سر حاج افخم الدوله و كسانش مىافتد. حاج افخمالدوله از زير چادر بيرون آمده، به فحاشى پرداخت. كسان حملهدار جمع شده، مىخواستند حاج افخمالدوله را كتك بزنند. او به چادر ما پناهنده شد و بيشتر كسان حملهدار، ترك بودند و با ما مأنوس و ما به هواخواهى حاج افخمالدوله پرداخته و قرار شد تمام قافله از