137
بدو خنديد دل آهسته كاى دوست
ز نيكان خودپسنديدن، نه نيكوست
چنان رانى سخن زين تودۀ گِل كه گويى فارغى از كعبۀ دل
تو را چيزى برون از آب و گِل نيست مبارك كعبهاى مانند دل نيست
تو را گر ساخت ابراهيم آذر مرا بفراشت دست حى داور
تورا گرآب ورنگ از خاك وسنگ مرا از پرتو جان آب و رنگ است
است تو را گر گوهر و گنجينه دادند مرا آرامگه از سينه دادند
تو را در عيدها بوسند درگاه
مرا بازست در، هر گاه و بى گاه
تو را گر بندهاى بنهاد بنياد مرا معمار هستى كردآباد
تو را تاج ار ز چين و كشمر آرند مرا تفسيرى از هر دفتر آرند
ز ديبا گر تو را نقش و نگاريست مرا در هر رگ، از خون جويباريست
تو جسم تيرهاى، ما تابناكيم تو از خاكى و ما از جان پاكيم
تو را گر مروهاى هست و صفايى مرا هم، هست تدبيرى و رايى
(اعتصامى، 371:1382 و 370)
9. با عشق الهى ميتوان به كعبۀ دل رسيد؛ در اين دريا، عاشقان زيادى هستند كه مانند ناخدا از كشتى (كعبه دل) مواظبت مىكنند و رمز رسيدن به كعبۀ دل و جان، عشق حقيقى و الهى است، و هرعشقى غير از اين، مجازى و دروغ است و به مقصد واقعى نمىرسد.
در درياى عشق الهى، عاشقان زيادى جان خود را دادهاند و تو از اين دريا فقط ساحلش را ديدهاى.
در اين عزلتگه شوق، آشناهاست
درين گم گشته كشتى ناخداهاست
به ظاهر، ملك تن را پادشاهيم به معنى خانه ى خاص خداييم
در اينجا رمز، رمز عشق بازى است جز اين يك نقش، هر نقشى مجازى ست
درين گرداب، قربان هاست ما را به خون آلوده پيكانهاست ما را
تو خون كشتگان دل نديدى ازين دريا به جز ساحل نديدى
(همان: 372)
10. حج واقعى، حج قلبى است؛ كسى كه به كعبۀ دل برسد از وسوسههاى شيطان و اغيار باكى ندارد؛ زيرا جايگاهى پاكتر و روشنتر از دل و جان وجود ندارد.