100در اين زمان، ابراهيم سران كوفه را به خانهاش دعوت كرد و خطاب به آنان گفت: اى مردم، اين مرد، مختار بن عبيدۀ ثقفى است كه هم اكنون از مدينه آمده و انگشترى از گِل در نزد او است و مىگويد كه از آنِ محمد حنفيه است و او دستور بيعت داده، نظر شما چيست و چه مىگوييد؟
مردم وقتى سخن ابراهيم را شنيدند، گفتند: اى ابا اسحاق، آيا ما با يك انگشترى بيعت كنيم؟ ! اين امر كار درست و عاقلانهاى است؟ ! اكنون پنجاه نفر از مشايخ و بزرگان خود را به مدينه اعزام مىكنيم تا خود با محمد حنفيه ملاقات كنند، اگر نمايندگى مختار از جانب او صحيح بود، پس با رضايت و رغبت كامل با او بيعت مىكنيم و به خدمتگزارى او تا آخر عمر بر ميخيزيم و اگر صحت نداشت، تنها با يك انگشتر كه نمىشود بيعت كرد! مختار گفت: پس اين كار را انجام دهيد.
آنان پنجاه تن از بزرگان كوفه را به مدينه فرستادند و فرستادگان وقتى به مدينه رسيدند، از محمد حنفيه اجازه حضور خواستند و او اجازه داد. آنان گفتند: اى پسر امير مؤمنان، مختار نزد ما آمده و ادعا دارد از سوى شما آمده است. همراه او انگشترى است از خاك و گِل و اظهار مىدارد كه انگشترى شما است. وى مىخواهد ما به خونخواهى حسين بن على (عليهما السّلام) و ياران او قيام كنيم. محمد حنفيه پاسخ داد: من انگشترى ارسال نكردهام. او را دوست داريم ولايت ما بر همگان لازم است، خواه ذمّى باشد يا زنجى (زنگبار) . مختار خونخواهى حسين (ع) و دفاع از حريم اهل بيت را عنوان كرده، پس بر شما واجب و لازم است از او حمايت كنيد و همراه او مجاهده نماييد و هم اكنون انگشتر خود را به او و شما هديه مىكنم و او را سرپرست شما قرار مىدهم. او را حمايت و يارى كنيد.
در اين هنگام، همگى با رضا و رغبت، با گرفتن انگشتر، كلام او را پذيرفتند و همان ساعت به كوفه بازگشتند. وقتى به حضور مختار رسيدند، انگشتر محمد حنفيه را تسليم او كردند و منادى آنان ميان مردم كوفه ندا داد: همگى به بيعت مختارگردن نهيد و بدينسان، همگى مطيع و پيرو او شدند. 1و بدينسان نهضت مختار بن عبيدۀ ثقفى در كوفه شكل گرفت و همچون سيلى توفنده عليه قاتلان امام حسين (ع) آغاز گرديد و به انتقام گرفتن از قاتلان تبهكار و جنايتكار