365ايران همدل و باصفا و صميمى در كنار همديگر بودند و چقدر به يكديگر عشق مىورزيدند و به هم كمك مىكردند و چگونه به نيازمندان رسيدگى مىكردند و ديگران را از خود برتر مىدانستند و ادب اسلامى را نسبت به هم رعايت مىكردند.
هنگام اذان ظهر به حسينيه الزهرا (عليها السلام) 1رسيديم و پس از برگزارى نماز جماعت به امامت سيد عادل حكيم، سفره نهار در همان حسينيه گسترده شد. خود امام جماعت پس از نماز، سريع برخاست و عبا را كنارى گذاشت و تقسيم غذا را بر عهده گرفت. پس از صرف غذا راه را ادامه داديم و حدود ده كيلومتر كه از نجف دور شديم، به حسينه آل ابراهيم رسيديم كه مربوط به نوادگان مالك اشتر بود. در آنجا با راهنمايى دستاندركاران حسينه، حدود يك ساعت استراحت كرديم و دوباره به حركت ادامه داديم. در بين راه، بعضى از دوستانى را كه در نجف و در مكتبه امام حسن (ع) با آنها آشنا شده بوديم، ديديم. جالب بود كه در بين راه، علاوه بر موكبها كه پذيرايى صلواتى مىكردند، مكانهايى هم براى فروش ميوه و حتى كتابفروشى هم مستقر بود و كتابهاى متنوعى را در معرض فروش گذاشته بودند.
بعضى از خادمان زوار حسينى، سينى بزرگ پُر از خرما را روى سر گذاشته و وسط جاده روى صندلى نشسته بودند و مردم از خرماهاى روى سينى ميل مىكردند. در كنار موكبها و در كنار جاده، صندلىهاى پلاستيكى و مبلهاى نسبتاً خوب و تميزى بسيارى گذاشته بودند تا زائران خسته روى آنها استراحت كنند.
وقتى به ستون 225 رسيديم كه ديگر آفتاب نزديك به غروب كردن بود. پيرمردى از كنار حسينيهاى كه ايستگاه صلواتى آنها بود، ما را صدا زد و اصرار كرد كه براى صرف عصرانه يا شام به آنجا برويم. ما هم دعوتشان را پذيرفتيم و پس از صرف غذا دوباره حركت كرديم. مقدارى كه راه رفتيم، به ساختمانى كه به نام حضرت امير (ع) مزين شده بود، رسيديم. مىخواستيم وارد آنجا شويم تا نماز مغرب و عشاء را بخوانيم كه شخصى به نام ابوظافر جلو آمد و با اصرار تمام از ما خواست كه شب را مهمان او شويم و گفت كه ماشين هم آماده است و سوار شويم. دوستان پذيرفتند و حركت كرديم. وقتى به اتومبيل ايشان نزديك شديم، ديديم چند نفر مهمان ديگر را هم يافته كه سوار ماشين شدهاند. ما هم گفتيم اگر راه نزديك است، پياده مىآييم. ايشان قبول كرد و سريع آن مهمانها را برد و ما هم همراه باجناق ايشان كه آنجا بود، پياده به راه افتاديم.