66را امير اين شهر كن كه از نعمان كارى ساخته نيست و كار مسلم سخت قوت گرفته است. يزيد نعمان را بركنار ساخت و حكومت كوفه را نيز به عبيدالله بن زياد كه حاكم بصره بود داد و او را مأمور كشتن مسلم كرد. ابن زياد هانى بن عروۀ مرادى را كه مسلم در خانۀ او بود، طلبيده و به زندان افكند تا او را بكشد. اين خبر شايع شد و زنان بنى مراد گريه و زارى را سردادند، مسلم غضبناك بشوريد و چهار هزار تن از مردم كوفه دنبال وى افتاده قصد رهايى هانى كردند اما حال مردم كوفه در چنين وقت، سخت شگفت انگيز است.
ابوالفرج اصفهانى در مقاتل الطالبين گويد: زنى كوفى ميان سپاه مىآمد و دست فرزند خود را گرفته مىگفت: اين انبوه مردم براى يارى مسلم كافى است و او را با خود مىبرد، مردى دست برادر يا پسر خود را مىگرفت و مىگفت: فردا لشكر شام مىآيد، تو چگونه مىتوانى با ايشان بجنگى؟ برگرد؛ و پيوسته از گرد مسلم پراكنده مىشدند، چندانكه نماز مغرب را تنها با سى تن خواند و چون به سوى دَرِ «كِنْده» رفت، ده تن با او بودند و هنوز از در خارج نشده بود كه كسى را همراه خود نيافت!
مسلم در كوچههاى كوفه سرگردان بود، تا آنكه گذار وى به خانۀ پيرزنى افتاد كه بر در خانه انتظار فرزند خود را كه با مردم بيرون شده بود؛ مىبرد.
مسلم بر وى سلام كرد و آب خواست. زن او را آب داد، مسلم آب را آشاميد و همچنان در جاى خود توقف كرد. زن به شك افتاد و از او خواهش كرد كه به خانۀ خود رود و سه بار درخواست خود را تكرار نمود.