67مسلم گفت:
- به خدا در اين شهر خانهاى ندارم آيا مىتوانى در حق من نيكويى كنى؟ شايد بتوانم از اين پس تو را پاداش دهم.
- چه مىخواهى؟
- من مسلم بن عقيلم كه مردم اين شهر به من دروغ گفتند و مرا خوار كردند.
زن او را به خانه برد و شامى براى وى آماده كرد. مسلم شام نخورد و زن خبر وى را به پسر خود داد، هنوز بامداد نشده بود كه حاكم شهر از ماجرا خبر شد و مسلم را محاصره كردند. مسلم دل بر مرگ نهاد و درمقابل شصت يا هفتاد تن سربازان ابن زياد آمد و چون اين عده در جنگ او مانده شدند. نىها را آتش زده بدو افكندند و از شمشير كشيده صفوف ايشان را بشكافت. محمد اشعث وى را گفت:
- تو درامانى، بيهوده خود را به كشتن مده!
مسلم نپذيرفت و جنگ كنان اين رجز را برخواند:
«سوگند خوردم كه آزاد كشته شوم، هر چند مرگ را ناگوار بينم.
مرد، روزى بابدى روبرو مىشود. من مىترسم به من دروغ گويند و يا مرا بفريبند».
پسر اشعث گفت: نه به تو دروغ مىگويند، نه تو را مىفريبنداين مردم پسر عموهاى تو هستند و خيال كشتن و آزارت را ندارند. در اين وقت جراحات مسلم بسيار شده بود و به ديوار تكيه داد. اطرافيان او را بامان مىخواندند. آنگاه استرى آورده و او را بر آن نشاندند و سلاح وى