104آرى به خدا، بيشتر گريه كنيد و كمتر بخنديد كه عيب و عار را بر خود بستيد و لكۀ آن را نتوانيد شست، چگونه خون دختر زادۀ پيغمبر را خواهيد شست؟! چه زشتكار وناخوش رفتارى! در شگفتيد كه چرا خون مىبارد، اين خشم خداست كه بر شما فرود آمده.
مىدانيد! كدام خون را ريختيد؟
مىدانيد! كدام جگر را پاره كرديد؟
مىدانيد! كدام خاندان را بر سر كوچه و بازار آورديد؟
كارى زشت كرديد كه نزديك است آسمانها و زمينها از هم بشكافد و كوهها از هم بپاشد...
كسى كه خود خطبه را شنيده، گويد: به خدا از او سخنورتر نديم، گويا از زبان على عليه السلام سخن مىگفت. به خدا سخن خود را پايان نداده بود كه بانگ گريه از مردم برخاست و از دهشت آنچه در دست داشتند بر زمين افكندند، آنگاه روى از ايشان برتافت و با اسيران خاندان نبوت بدانجا كه ايشان را مىبردند، رفت.
همين كه بدار الاماره رسيد گلوى وى از غصه گرفت. او هر قطعه از اين خانه را نيك مىشناخت؛ زيرا هنگامى كه پدرش زنده بود، اين خانه به على عليه السلام تعلق داشت. اشك در چشم وى حلقه زد ولى نخواست خود را دليل نشان دهد و هنگامى كه مىخواست از ميدان بزرگ بگذرد؛ ميدانى كه پيش از بيست سال قبل فرزند او عون در آن بازى مىكرد و برادران او حسن و حسين در دل و ديدۀ مردم جا داشتند. شجاعت خود را به كمك خواست و چون به تالار بزرگ رسيد و عبيدالله را بر جاى پدر