103اسيرى مىروند. اينان فرزندان تواند كه آنان را از اين سو به آن سو مىگردانند.
* * *
قافله به كوفه رسيد مردمان گروه گروه به تماشاى اسيران خاندان نبوى ايستاده بودند، از گوشه و كنار، بانگ ناله و شيون شنيده مىشد و زنان كوفه با گريبان پاره، نوحه سرايى مىكردند و مردم كوفه از ديدن اسيران سخت مىگريستند.
زينب چون گريۀ كوفيان را ديد تاب نياورد كه مردم كوفه را گريان ببيند، مردمى كه پدر و برادر وى را خوار كرده و پسر عموى وى مسلم را به پسر زياد سپرده و برادر وى را فريفته سپس او را كشته بودند، آرى تاب نياورد مردم كوفه را بر حسين و فرزندان او كه خود، قاتل ايشان بودند، گريان ببيند، در اين وقت پدر را به ياد آورد كه مردم كوفه را بد مىگفت و از ايشان شكوه مىكرد سپس ديدۀ خود را به نقطۀ دور دست انداخت، آنجا كه بدنهاى خويشاوندان او پاره پاره در بيابان افتاده بود، ديگر بار ديدۀ خود را به كوفيان كه همچنان مىگريستند افكند و اشارت كرد كه خاموش باشيد.
كوفيان سرهاى خويش از خوارى و پشيمانى به زير افكندند و زينب گفت:
مردم كوفه! گريه مىكنيد؟ گريۀ شما پايان نداشته باشد! شما همچون زنى هستيد كه ريسمان خود را سخت محكم مىبافت!سپس آن را مىگسست.