102
قافله اسيران
مردى از سپاهيان، با بارگران و وحشتناكى كه از سر شهيدان فراهم ساخته بود به كوفه بازگشت، چون به شهر رسيد شب در آمده و كاخ پسر زياد بسته بود، گويند: مرد سر امام را به خانۀ خويش برد و به گوشهاى نهاد و زن خود را گفت: براى تو مال دنيا آوردهام! اين سر حسين است كه در خانۀ توست، زن هراسان بانگ زد:
- واى بر تو! مردم طلا و نقره آوردهاند و تو سر پسر دختر پيغمبر را! به خدا با تو در يك خانه نمىمانم. سپس از خانه بيرون رفت.
* * *
قافلۀ اسيران را حركت دادند. تاريخ قافلهاى را چنين ناخوشنما در نظر ندارد. در اين قافله كودكانى از حسين بن على عليه السلام بود كه به علت خردسالى از مرگ رسته بودند و برادر ديگرى از ايشان كه جراحت وى را سخت آزرده كرده بود و زين العابدين (على اصغر) فرزند بيمار حسين كه عمۀ وى زينب با تلاشى سخت او را از مرگ رهانيد و تنها كس از دودمان حسين بود كه به جاى ماند، همراه زينب، خواهر او و سكينه دختر حسين و ديگر زنان بنى هاشم بود كه عدۀ زنان اسير را تشكيل مىدادند به هنگام حركت از كوفه، قافله را از قتلگاه بردند و چون زينب پارههاى تن شهيدان را بر روى زمين پراكنده ديد، بانگ برداشت:
اى محمد صلى الله عليه و آله و سلم درود ملائكۀ آسمان بر تو! اين حسين است كه خون آلود و پاره پاره بروى زمين افتاده، ايشان دختران تو هستند كه به