105نشسته ديد، دست راست را به روى دل گذارد تا از پريشان شدن آن ممانعت كند. او هنگامى در آن خانه مىآمد كه پدر و فرزندان و برادران و خويشاوندان خود را از دست داده است. در آن وقت مايل بود كه غصۀ خود را به نالهاى يا اشكى تخفيف دهد، ولى نمىخواست با خوارى و گريه با عبيدالله رو برو شود هيچ وقت مانند امروز به قوت و بزرگوارى و شرف خاندان و عزت خانوادۀ خود محتاج نشده بود، او مىبايست خود را بدين بزرگى بيارايد تا به صورت عقيلۀ بنى هاشم و نوادۀ پيغمبر، عبيدالله را ملاقات كند؛ چه اينك نوبت او بود كه دور خود را آغاز نمايد.
زينب در حالى كه پارهترين لباس خود را بر تن داشت با مهابت و جلال خاصى داخل شد و بى آنكه به عبيدالله اعتنا كند بجاى خود نشست.
ديدگان عبيدالله بر اين زن بزرگ منش، كه بى اجازت وى نشسته، دوخته شد و پرسيد كسيت؟
كسى پاسخ نگفت.
دو يا سه بار پرسش خود را تكرار كرد ولى زينب او را كوچك و خوار شمرده پاسخ نگفت تا اين كه يكى از كنيزان وى در پاسخ پسر زياد كه سؤال خود را تكرا مىكرد.
گفت:
- زينب دختر فاطمه است.
ابن زياد كه از حركت او به خشم آمده بود گفت:
- سپاس خدايى را كه شما را رسوا كرد و كشت و آتش فتنهاى را كه افروخته بوديد خاموش ساخت.