68
داستان كربلا
صبحگاهان امام آهنگ كوفه كرد و شتابان بىآنكه توقّفى كند تا «ذات عرق» پيش رفت و در آنجا گروهى از ساكنان آن سرزمين به وى پيوستند. امام از همانجا نامهاى براى مسلم بن عقيل روانه كرد و در آن نامه خروج خود از مكّه و در پيش گرفتن راه كوفه را به او خبر داد.
امام تا منزل «زرود» پيش رفت و در آنجا خبر كشته شدن مسلم و هانى را به حضرت دادند. پس از رسيدن كاروان به منزل «زباله» خبر كشته شدن عبداللّٰه بن يقطر نيز به امام رسيد. امام اصحاب خود را گرد آورد و خبر كشته شدن مسلم، هانى و ابن يقطر را با آنان در ميان نهاد و به ايشان اجازه داد اگر مىخواهند بازگردند. بيشتر همراهان از پيرامون او پراكندند و تنها كسان و خاندان و ياران نزديك با آن حضرت ماندند.
امام همچنان به راه ادامه داد تا به بطن عقبه رسيد و در منزلگاه «شراف» فرود آمد و شب را در همانجا سپرى كرد. صبحگاهان با گروهى از سواران روياروى شدند. امام به ناچار به سمت «ذى حسم» پناه برد. ناگاه با سپاه سوارۀ هزار نفرى حرّ بن يزيد رياحى مواجه شد كه حصين بن نمير آن را براى باز داشتن حسين عليه السلام از ادامۀ مسير دلخواه خود فرستاده بود. چون ظهر شد امام براى آن هزار سوار نماز خواند و سپس در خطبهاى به آنان فرمود:
«اى مردم، من به نزد شما نيامدم مگر آنگاه كه نامههايتان به من رسيد و فرستادگانتان نزد من آمدند كه سوى ما بيا كه ما را پيشوايى نيست، باشد كه خداوند به واسطۀ تو ما را بر هدايت و حق گردآورد. اينك اگر برهمانيد كه گفتهايد عهد و پيمانى دوباره به من سپاريد كه بدان اطمينان كنم و اگر نيز چنين نمىكنيد و آمدن مرا خوش نمىداريد به همان جا كه آمدهام بازمىگردم.»
مردمان سكوت گزيدند و هيچ نگفتند. سپس امام نماز عصر آنان را امامت كرد و پس از اين نماز هم به آنان فرمود:
«اى مردم، اگر از خدا پروا كنيد و حق را براى صاحبانش بدانيد، خداى را بيشتر خشنود كند. ما اهل بيت محمّد بدين حكومت سزامندتريم تا اين مدّعيان كه آنچه از