67در نداد. در اين هنگام ابن زياد فرمان به كشتن هانى داد و او را كشتند. چون خبر كشته شدن هانى به عمر بن حجّاج رسيد قوم مذحج را فراخواند و مقرّ حكومتى را محاصره كرد. ابن زياد كه چنين ديد از شريح خواست به طايفۀ مذحج بگويد همعشيرۀ آنان زنده است و او را نكشتهاند. شريح به ميان آنان آمد و خبر داد كه هانى را نكشتهاند و زنده است و نزد والى ميهمان است. مردمان با باور گفتۀ شريح از اطراف قصر حكومت پراكندند و در پى كار خود رفتند.
از آن پس، ابن زياد با تهديد و با تطميع و وعدههاى پوچ به پراكندن مردم از پيرامون مسلم پرداخت تا آن كه توانست سرانجام مسلم را دستگير كند و بكشد.
بدين سان، كوفه در اختيار ابن زياد قرار گرفت و آرام شد.
عبيداللّٰه از آن پس، بر كنارۀ صحرا از بصره تا قادسيه پاسگاههايى ايجاد كرد.
از سوى ديگر، مسلم بن عقيل پيش از آن كه كشته شود به حسين عليه السلام نامه نوشته و او را از اين كه كوفيان با وى بيعت كردهاند آگاه ساخته بود. اين نامه به امام عليه السلام رسيد و آن حضرت آهنگ بيرون آمدن از مكّه كرد. امام در شب هشتم ذىالحجّه ياران خود را گرد آورد و در جمع آنان اين سخنان را ايراد فرمود:
«سپاس خداى را، آنچه خداوند مىخواهد همان است و هيچ نيرويى جز به خداوند نيست. مرگ بر گردن آدميزاده آويخته است، چونان كه گردنبندى برگردن دخترى.
چقدر دلتنگ پيشينيان خويشم، آنسان كه يعقوب دلتنگ يوسف بود! برايم مرگى مقدّر شده است كه به ملاقاتش مىروم و گويا مىبينم گرگان بيابانهاى ميان نواويس و كربلا بند بند من از هم مىگسلند و شكمهايى گرسنه و كيسههايى پرناشدنى از من پر مىكنند. از آن روزى كه به قلم الهى تقدير شده است گريزى نيست. خشنودى خداوند خشنودى ما اهل بيت است، بر بلايى كه او دهد صبر مىكنيم و او خود پاداش شكيبايان به ما مىدهد. پارههاى تن رسول خدا از او جدا نمىشود و در صف قدسيان در كنار اوست تا بدان ديدگانش روشن شود و به آن پارههاى تن پيامبر وعدۀ خداوند تحقّق يابد. اينك هر كس در راه ما خون مىدهد و خود را براى لقاى خدا آماده مىكند با ما همراه سفر شود كه من به خواست خداوند صبحگاهان روانهام.»