69آنهانيست ادّعا كنند و در ميان شما ستم ورزند و دشمنى پراكنند. اگر هم جز اين را برنمىگزينيد كه حكومت ما را خوش نداريد و حق ما را ندانيد و اگر نظرتان جز آن چيزى است كه در نامههايتان نوشتهايد و فرستادگانتان گفتهاند، از ميان شما باز مىگردم.»
حر كه اين سخنان شنيد، گفت: اين نامهها كه مىگويى چيست؟
امام عليه السلام به عقبة بن سمعان، غلام همسرش رباب - كه خود دخترى از امرئالقيس بود - گفت: آن خورجينها را كه نامههاى كوفيان در آنهاست بياور. او خورجينها را آورد و نامهها را بر زمين پراكندند. حرّ گفت: من از اين جماعت نيستم. اينك ما فرمان داريم كه تو را با خود همراه كنيم و در كوفه به نزد عبيداللّٰه بريم. امام حسين عليه السلام نپذيرفت و سرانجام گفت و گوى وى با حرّ آن شد كه حرّ نامهاى به ابن زياد بنويسد و در نامه از او اجازه خواهد كه حسين عليه السلام به مكّه بازگردد. نامه نوشته شد و پاسخ آن بود كه بر حسين عليه السلام سخت گرفته شود و او را به حضور ابن زياد برند. امام از تسليم شدن و رفتن به نزد عبيداللّٰه خوددارى ورزيد و به راه خود ادامه داد، اما حرّ سدّ راه او مىشد. از اين روى امام تصميم گرفت راهى را در پيش گيرد كه نه به مكّه مىرسد و نه به كوفه. امام راه را به سمت چپ عذيب و قادسيّه كج كرد و همچنان حرّ همراه امام پيش مىرفت.
در همين سرزمين در خطبهاى به ياران خويش فرمود:
«بارى، از پيشامد روزگار بر ما همين آمده است كه مىبينيد. هشدار كه دنيا ديگرگون شده، صورتى نا آشنا يافته، نيكىاش پشت كرده و از آن تنها اندكى مانده است.
به سان تهماندهاى از آب در ته ظرف، و زندگانىِ سخت به مانند چراگاهى كم آب و علف.
آيا نمىبينيد حق را كه بدان عمل نمىشود و باطل را كه از آن دست برداشته نمىشود؟ در چنين وضعى بايد كه مؤمن دلتنگ لقاى پروردگار باشد. من مرگ را جز سعادت و زندگى با ستمگران را جز رنج و آزردگى نمىبينم.»
پس از سخنان امام، ياران آن حضرت برخاستند و هر يك پاسخى در خور اخلاص و بايستۀ شور ايمانى ابراز داشتند.