151و چرا شهر دلسرد است
و چرا چشمهاى من هميشه خيره!
پرندگان زودهنگام پركشيدهاند
قدمها تا آن طرفهاى ميدان قادر نيست
و در بىپرندگى شهر
نبايد نامه نوشت!
من از ستونهاى خميده مىگذرم
رسم سنگ اندازى باوران كهن
بر دوش
آنچنانكه صبح
تو از بىبدرقه حالى ايستگاهها مىگذشتى
آن ترنّم گرگ و ميش از يقه و آستين مىلغزيد
و فرودگاه پر از سفر مكّه بود
فاطمه لطفى - تبريز
آرزوى قديمى
آسمان زير پاى داغ حرم
بين آتش طواف مىكردم
گرد عشق سليس مىگشتم
چو كبوتر كشيد پر دردم
سنگها مىزدم به هر شيطان