150و يك رونده مدام از من برمىخاست
همچنان از شهر؛
آن سان كه طفلان و بستان
پشت درهاى بزرگ و آهنى
تمام رهايى را براى گريز جهندهاى
منجمد مىكرده اند
اين فراموشى هميشه
در گلوى پنجره
جرجر مىكرد
و آن نخستين
كه در تاريك و نهان مىپوسيد
از زندگانى من گريخته است
و
عادت آن شهر كه چركين بود
با بالكنهاى پر از رخت و صابون
و زنانى كه هى رخت چرك مىسابند
صبح دانستم
چه ناگهان
آن خواهش ترد از جانم دريغ شده