149بگذار با پنجرهها مأنوس شوم
مادر
خورشيد تويى
خاكم خاك پاى توست
و صداى قدمهاى تو
هنوز بوى باران مىدهد
بگذار، به شوق با تو بودن جوانه بزنم!
زهره لاجوردى - تهران
بدون ايستگاه، بدون توقّف!
ترا در مهتاب ديدهام
وقتى به سمت صبح مىوزيد
در هواى پر از مشتاق
پاييز بود
روشنايى تير چراغ برق
توى كوچه مىپاشيد
اندوهى لاقبا در پيراهن تو
مست مىشد
و در مردم من مىريخت
طنين وحشى در سپيدار مىپيچيد