126نشانى نيست
برايم خاطرات زخمى تاريخ را تكرار كن، تكرار.
بگو با من از آن روزى كه از گردونه هستى شرار فتنه مىباريد
و دشمن با تمام قدرت پوشالىاش
شايد براى التيام زخمهاى كهنهاش
سنگر به سنگر
با سلاحى از ريا و خدعه و تزوير
براى فتح قلههاى عشق مىآمد
و بذر كينه را در دشت مىافشاند
بگو با من از آنانى كه با شوق غنيمت
سنگر خود را رها كرده، به سان لاشخورها
در ميان كشتگان دنبال سهم خويش مىگشتند.
بگو با من، چه مىكردى زمانى را كه ديدى دشمنان با سنگ
دندان پيمبر را شكستند و لب آن بىنظير دهر خونين شد؟!
بگو با من چه حالى داشتى وقتى كه مىديدى على عليه السلام
آن رادمرد عرصه ايمان،
تنش از زخمها سرشار بود، اما،
براى حفظ آيين خدا مردانه مىجنگيد.
بگو از شيرمرد عرصههاى جنگ با دشمن
همان پشت و پناه جبهه توحيد
در آن لحظه كه قلبش در ميان دستهاى يك زن بدكاره و فاسد
چو خورشيدى درخشان شد، چه مىكردى؟!
بگو با من، بگو
آن شب چه حالى داشتى