127وقتى كه مردان خدا در خاك و خون افتاده و دشمن
به ظاهر
فاتح و سرمست از اين فتح و پيروزى
ميان دشت آواز جنون سرداده و مستانه مىخنديد؟!
بگو با من، بگو...
اما
احد استاده اينجا، روبرويم، ساكت و خاموش
با من در غروبى گرم، با سوز و گدازى گرم و اشكى گرم
و مىبخشد به من، سوزد درونش را
و شب آرام و ساكت چادرش را مىكشد بر روى كوه و دشت
و من لبريز از درد و تمنا، غرق در حيرت
كنار قتلگاه بىچراغ حمزه، در پاى احد
آرام مىگريم.
احمد فرجى - تهران
آهنگ مرغ دل
اوّل دفتر بنام پاك دوست