53«ابنسعد» در كتاب «الطبقات الكبرى» درباره كيفيت اسلامآوردن مغيرة بنشعبه از قول او مىنويسد:
ما قومى از عرب بوديم كه به دين خود پايبند بوده، و خادم بت «لات» بوديم با خود گفتم كه اگر قوم ما اسلام آورد، من از آنها پيروى نكنم پس جماعتى از بنىمالك همراه با هدايايى قصد واردشدن بر مُقَوْقِس را داشتند. من قصد كردم كه با آنها از شهر خود خارج شوم با عمويم عروة بنمسعود كه مشورت كردم، او مرا از اين كار نهى نمود و گفت: از فرزندان پدرت كسى همراه تو نيست. من اصرار بر خارجشدن داشتم لذا همراه با آنان به تنهايى از شهر خارج، و به اسكندريه وارد شديم به نزد مقوقس رفتم، وقتى مرا ديد نشناخت. لذا از من سؤال كرد و بعد از شناسايى از ما پذيرايى نمود و سپس دستور داد تا بر او وارد شويم ابتدا به سرپرست بنىمالك كه من همراه او آمده بودم، نظر افكند و او را در كنار خود جاى داد و از او سؤال كرد: آيا همه شما از بنىمالك هستيد؟ او گفت: آرى، به جز يك نفر كه از همپيمانان ماست و مرا به او نشان داد. در آن هنگام مشاهده كردم كه من خوارترين افراد به نزد اويم او دستور داد تا هدايايى را به نزد آنها گذاشتند و برخى را بر برخى ديگر برترى داد، ولى در حق من كوتاهى كرد و تنها هديه كمى به من داد كه قابل ذكر نبود. ما همگى از نزد پادشاه بيرون آمديم بنىمالك با آن اموال مشغول خريدن اجناس براى اهل بيت خود شدند و همگى از اين امر خوشحال بودند، ولى من قصد كشتن آنها را كردم... چون به «بُساق» رسيديم، خودم را به بيمارى زدم و سر خود را پوشاندم آنان به من گفتند: تو را چه شده است؟ گفتم: سرم درد مىكند. لذا آنها مرا رها كردند و مشغول شرابخوارى شدند. من به آنها گفتم: سرم درد مىكند، ولى مىنشينم و شما را از شراب سيراب مىكنم آنان پذيرفتند. من هم شراب پياپى به آنها دادم تا آنكه مست لايعقل به خواب رفتند، من هم حمله بردم و همه آنها را به قتل رساندم و سپس تمام هدايايشان را به غارت بردم آنگاه