54مستقيماً با لباس سفر وارد مدينه شدم و خدمت پيامبر(ص) رسيدم مشاهده كردم كه در مسجد با اصحاب خود نشستهاند. بر آن حضرت به تحيت اسلام، سلام دادم ابوبكر ابنابىقحافه به من نظر كرد و او مرا مىشناخت. گفت: تو فرزند برادر عروه هستى؟ گفتم: آرى، آمدهام تا شهادتين بگويم رسول خدا(ص) فرمود: حمد خدايى را سزاست كه تو را به اسلام دعوت كرد. ابوبكر گفت: آيا از مصر آمدهاى؟ گفتم: آرى. گفت: مالكيّون كه با تو بودند، چه كردند؟ گفتم: بين من و آنها از آن كارهايى كه بين عرب اتفاق مىافتد، انجام شد، در حالى كه ما بر دين شرك بوديم و من همه آنان را به قتل رساندم و اموالشان را به غارت بردم و به نزد رسول خدا(ص) آوردم تا آنها را تخميس كند يا نظر خود را درباره آنها بگويد؛ زيرا اينها غنائمى از مشركان است و من هم مسلمان شدهام و به محمد(ص) ايمان آوردهام.
رسول خدا(ص) فرمود: اسلام تو را قبول كردم، ولى چيزى از اموال آنها را برنمىدارم و تخميس نيز نمىكنم؛ زيرا اين كار حيله است و در حيله خيرى نيست... 1؛
مسلم در صحيح خود نقل مىكند: شخصى به سعد بن ابى وقاص اعتراض كرد و به او گفت:
ألم يقل الله تعالى: (وَ قٰاتِلُوهُمْ حَتّٰى لاٰ تَكُونَ فِتْنَةٌ وَ يَكُونَ الدِّينُ كُلُّهُ لِلّٰهِ) فقال سعد: قد قاتلنا حتّى لا تكون فتنة، وأنت واصحابك تريدون أن تقاتلوا حتّى تكون فتنة. 2
آيا خداوند متعال نفرمود: «با آنان بجنگيد تا فتنه نباشد و تمام دين براى خدا باشد»؟ سعد به او گفت: ما همراه حضرت(ص) جنگيديم تا فتنه نباشد، ولى تو و اصحابت مىخواهيد بجنگيد تا فتنه باشد؛