304پرسيد؛ همه گفتند نمىدانيم. تعجب وى بيشتر شد. در اين بين مرد بيچاره و كتكخورده، او را صدا كرد و گفت: از آنها نپرس؛ زيرا چنانكه مىگويند، علت كار خود را نمىدانند. اما من مىدانم. به اين ريسمان كه از پشت بام آويزان شده، بنگر. آنجا ساحرى است كه هرگاه بخواهد مردم را دست بياندازد و به عقل آنها بخندد، ريسمان خود را مىاندازد. ريسمان بر سر هر كه بيافتد، مبتلا به ضرب و شتم مىشود و رهگذران بر سرش مىكوبند. اگر مىخواهى مرا نجات دهى، اين ريسمان را از سرم بردار.
اى برادران! مسئله ما، مسئله همان طناب و ريسمان است. آيا مىتوانيد آن را برداريد؟ آرى، مىتوانيد؛ اما شما ساحر را در سحر او كمك مىكنيد. در اين باره، ماجراى واقعى ديگرى نيز وجود دارد:
در روزگارى نه چندان دور، حدود سى - چهل سال پيش از اين، در شهر «حله» دو شخصيت بزرگ و معروف به نام «نورالدين» و «محمد شبيب» ، در دوره حكومت تركها، بر شهر حلّه مسلط بودند و حكومت مركزى از آنها حساب مىبرد و هوادارى مىكرد. در آن روزگار، شخصى به نام «بيك باشى» كه كارمندى نظامى در حله بود و غرور و حمايت حكومت مركزى را با هم داشت، در برخورد و تعامل با «نورالدين» و «محمد شبيب» چندان حرمت آن دو را نگاه نمىداشت و بنا را بر تحقير ايشان گذارده بود. يك روز، آن دو حاكم ظالم و زورگو در بازار، بالاى دكانى بر صندلى نشسته بودند. آن نظامى مغرور و احمق نيز در بازار دوست خياطى داشت. اتفاقا همان روز وى به بازار رفت و از دوست خياط خود خواست كه برايش صندلى بگذارد و براى تحقير به گونهاى نشست كه پشتش به «نورالدين» و «شبيب» قرار گرفت. يكى از آن دو به ديگرى گفت: تا كى بايد اين نادان احمق را تحمل كنيم؟ چاره چيست؟ محمد شبيب گفت: به نظر من بايد كارى كنيم كه وى بيش از امروز در حله نماند. در اين هنگام، سيد فقيرى كه فقر و بيچارگى، عقلش را ربوده بود و از زندگى به تنگ آمده بود، از آنجا مىگذشت. محمد شبيب حالش را جويا شد؛ فقير پاسخ داد: چنانم كه اگر كسى پيدا شود زندگىام را به يك مجيدي 1بخرد، خواهم فروخت. شبيب گفت: من به بيش از آن مىخرم. اين يك ليره را بگير و نزد «بيك باشى» برو و از پشت سيلى محكمى به گردنش بزن. سيد رفت و غافلگيرانه ضربه محكمى بر گردن بيكباشى وارد كرد كه نزديك