259اقتدا كردم. امام (ع) پس از نماز، سجده شكر گزارد و دعا كرد و من آمين گفتم؛ تا وقتى كه آفتاب طلوع كرد، حضرت رو به قبله ايستاد و دستها را تا مقابل صورت بالا برد و دعاى طولانىاى خواند. 1
در پايان اين بخش، روايتى را مىآوريم كه حاكى از موقعيت و جايگاه جابر بن عبدالله انصارى در ميان اهلبيت (عليهم السلام) و رابطه او با امام سجاد (ع) است.
در حديث آمده است: فاطمه دختر اميرالمؤمنين (ع) روزى به سراغ جابر بن عبدالله رفت و به او گفت: اى صحابى پيامبر! ما بر شما حقوقى داريم: يكى اين است كه هر گاه ديديد يكى از ما بر اثر مجاهده و عبادت، خود را به سختى و نابودى انداخته، به او تذكر دهيد و او را به رعايت حال خود دعوت كنيد. على بن الحسين كه تنها يادگار پدرش است، بر اثر سجده بسيار، بينىاش زخم شده و پيشانى و كف دستها و سر زانوهايش پينه بسته است. به او بگوييد از عبادت خود بكاهد و ملاحظه حال خود كند.
جابر به سوى خانه حضرت زينالعابدين حركت كرد و جلوى خانه، امام باقر (ع) را در ميان نوجوانان بنىهاشم ديد. نگاه جابر كه به او افتاد با خود گفت: اين نوجوان همچون پيامبر راه مىرود. از او پرسيد: اى نوجوان! تو كيستى؟ پاسخ شنيد: محمد، فرزند على بن الحسين. جابر به گريه افتاد و گفت: به خدا قسم تو به حق، شكافنده علم هستى. پدرم به فدايت، به نزد من بيا. حضرت باقر نزد او آمد و جابر پيراهن حضرت را گشود و صورت خود را بر سينهاش نهاد و بر آن بوسه زد و گفت: جدّت پيامبر به من فرموده تا سلام او را به تو برسانم، و نيز به من فرمود: تو زندگى مىكنى تا آن زمان كه از فرزندانم محمد بن على باقرالعلوم را ببينى، و آنگاه تو نابينا شده باشى و او تو را شفا دهد. سپس به امام باقر (ع) عرض كرد: از پدرت اجازه بگير تا من به حضورش برسم.
امام باقر به خدمت پدر رسيد و آنچه بين او و جابر گذشته بود، براى پدر بازگفت. امام سجاد (ع) فرمود: او جابر بن عبدالله انصارى است و اجازه داد تا جابر به حضورش برسد. وقتى جابر به نزد حضرت سجاد (ع) آمد، ديد كه از شدت عبادت، لاغر شده است. امام سجاد (ع) احترام كرد و برخاست و با جابر احوالپرسى كرد و او را در جاى مناسب نشاند.