79زينب بدنبال اين نگاه، نگاهى كه از محبت و اندوه و ترحم سرشار بود به كاروانى كه به راه خويش مىرفت، انداخت و در اين وقت ديدگان او پر از اشك شد، مگر افراد اين كاروان همه خويشاوندان، برادران، برادرزادگان و عموزادگان او نيستند كه خانۀ خويش را ترك گفته به سوى عاقبت حتمى ولى نامعلوم خود پيش مىروند؟!
آيا زينب مىدانست پايان كار چه خواهد بود؟ بر فرض كه نمىدانست، مدتى دراز در انتظار نماند؛ چه كاروان هنوز بيش از دو يا سه منزل راه نپيموده بود كه دو تن عرب از بنى اسد را ديدند و در خاطر حسين گذشت كه وقايع كوفه را از ايشان بپرسد. طبق اطلاعى كه مسلم بدو داده بود، مىبايست او را از مردمى خبر مىدهند كه گروه گروه آمادۀ استقبال او هستند و سرودى را كه دختران بنىنجّار هنگام ورود جدّوى به مدينه از ته دل مىخواندند، بر زبان مىرانند.
ولى افسوس كه گفتار اين دو تن عرب، رشتۀ اين خيالات شيرين را قطع كرد. آنها در پاسخ حسين گفتند:
ما خبرى داريم، پنهان بگوييم يا آشكار؟!
حسين نظرى به اصحاب خود كرد و گفت:
- از اينها چيزى پوشيده ندارم.
- گفتند:
پسر پيغمبر! دلهاى مردم «با» تو و شمشيرهاى ايشان «بر» تو است، برگرد!
سپس او را از قتل مسلم و هانى خبر دادند. با شنيدن اين خبر،