80كاروان را سكوتى آميخته با اندوه فرا گرفت و بدنبال آن، نالۀ زنان و آواز گريۀ همگىِ كاروان برخاست و ماتمى در آن بيابان برپا گشت.
چون بانك ناله اندكى فرو نشست، حسين خواست تا كسان خود را باز گرداند، ليكن فرزندان عقيل به پا جسته، صيحه زنان گفتند:
به خدا هرگز بر نمىگرديم تا خون خويش بخواهيم، يا از آن شربت كه مسلم نوشيده است بنوشيم و همگى كشته شويم!
حسين به آن دو تن نگريست و با لحنى محكم و آميخته با اندوه گفت:
- زندگى پس از مرگ اينان، خوش نيست.
.... و تقدير چنان كرد كه همگى كشته شدند و بازنگشتند.
* * *
كاروان پس از ملاقات اين دو نفر اعرابى، ديگر در رفتن شتاب نكرد، بلكه تمام روز و بيشتر شب را توقف كردند و چون سحر نزديك شد، حسين جوانان و غلامان را فرمود تا آب بسيار بردارند، سپس به راه خود ادامه دادند. اندكى از مسافت مانده بود، ولى شكى نداشتند كه كاروان عاقبت ترسناكى در پيش دارد و حسين نخواست كه حقيقت حال را از كسانى كه شايد به خاطر مال دنيا بدو پيوستهاند پوشيده دارد و اصحاب خود را مخاطب ساخته گفت:
«ما را خبرى سخت ناخوش رسيد، مسلم بن عقيل وهانى بن عروه كشته شده و شيعيان ما يارى ما را فرو گذاشتهاند، هر كه دوست دارد برگردد، بر او باكى نيست».