78
به سوى بيابان مرگ
شامگاهى كه هوا آرام بود، كاروان درروشنايى ضعيف ماه، مكه را ترك گفته، و كوفه را پيش گرفت. گويى كوههايى كه شهر مكه را در ميان گرفتهاند، از اينكه خاندان محمد صلى الله عليه و آله و سلم را عازم سفرِ مرگ مىبينند، به خشم و خاموشى گراييدهاند.
همين كه لختى راه پيمودند، فرستادگان عمرو بن سعيد بن عاص؛ امير حجاز، سر راه بر ايشان گرفته و مىخواستند كاروان را به مكه باز گردانند و كار به تازيانه كشيد، سپس فرستادگان باز گشته و كاروان به مسير خود ادامه داد.
كاروان در آغاز سفر به شتاب راه مىرفت و چون شنيده بودند كه چند ده هزار نفر منتظر ورود پسر دختر پيغمبرند، دشوارى سفر برايشان آسان بود همچنان كه شصت سال پيش، انصار جد حسين، انتظار قدوم محمد صلى الله عليه و آله و سلم را داشتند.
زينب كه سرپرست زنان بود، يك - دو بار به پشت سر نگريست و در حالى كه دل او از غصه مالامال بود بر آن جايگاه مقدس نظر افكند.
او پيش از اين وقت نيز به عراق سفر كرده بود، ولى در آن وقت، پدرى داشت كه دنيايى قيمتش بود. امروز كه براى دومين بار به عراق مىرود سنگينى مصيبتها كه در طول بيست سال متحمل شده، او را درهم فشرده است. پدر و برادر و همچنين ايام شادابى و سپس روزگار جوانى را از دست داده است.